سفر عشق به اخر شد و برگشتم
یارب از عشق چرا برگشتم
خانه ات بودم و با خلق تو در راز ونیاز
بی توشه وبی آب و غذا جرا برگشتم
در خانه تو خلق بدنبال تو میگشتن ومن
برگرد خودم بودم و از تو چرا برگشتم
از زمزم و صهبای صفا جرعه ننوشیدم هیچ
حیران وسرافکنده از آن خوان چرا برگشتم
گفتی تو بیا توشه تو با من
بنده بی توشه ار امده ام بی توشه چرا برگشتم
در حجر و مقام است دلم یا به دو سنگی بسته
با دل به مقام امده بی دل برگشتم
نزدیک در خانه تو گفتم یارب !
در باز نشد چرا دست تهی برگشتم
با شوق و دعا راه بسویت رفتم
بی شوق و صفا حیف چرا برگشتم
احرام به تن کردم ولبیک دوصد گفتم
احرام و خود آلوده از حرم یار چرا برگشتم
گفتند بکش فدیه که احرام شکستی
احرام دگر باز نپوشیده چرا برگشتم
چشم به گناه و دل من همچو زغال است
آتش به دل خویش نیفروخته چرا برگشتم
یارب به صفای دل نرگس سوگند
بر من تو ببخشا اگر از خانه تو برگشتم
یارب به صفای دل شبنم سوگند
از خانه تو آمدم اما از تو برنگشتم
ببخشید ... این هم شد شعر میدونم وزن و قافیه اش مثل دلم خراب است اما این پریشان دلی بعد از بازگشت ازمکه را بر من ببخشایید .