یک زمانی شعرهایم ناب بود

شعرهایم را بخوان صاف و صادق بی ریا

شعرهایم ترجمان روح پاک من است

شعرهایم دیگر اما شعر نیست

درد نیست

آب نیست

یا چه می دانم دگر احساس نیست

یک زمانی شعرهایم ناب بود

گویی اما خواب بود

خواب بی تعبیر من

چون شعر من بر باد بود

شعرهایم را نمی خواهم دگر

حرفهایم را نمی خواهم شنید

من برای شعرهایم

قبر می سازم بزرگ

روی قبر یک سنگ

روی سنگها یک شمع

روی سنگ می نویسم

یک زمانی شعرهایم ناب بود

زندگی یک خواب بود

 

این شعر از کیه ؟؟!

 

مرزها

 بایداز مرز گذشت 

مرز را باید شکست  

بین این قطعه خاک

و در آن سو 

که کمی دورتر است 

فرق اگر هست

بجز مرز مگر چیزی هست 

مرز ها در ذهن است 

ودر اندیشه بیمار 

که بین من و او

فاصله را میکارد   

فصل برداشتن مرز رسید 

داس را برداریم 

نه  نه داس هم

فاصله می اندازد   

داس را هم باید

به کناری انداخت  

با دل و دیده و عقل   

به نبردی سنگین باید رفت به نبرد مرزها   

فاصله ها سنگین است 

سایه ها هم لرزان   

و زمین تشنه یک باران است

که بشوید رخ خاک  

پاک سازد مرزها را 

از مرز و خطوطی  

که می افروزد جنگ        

جنگ مرز من و تو

جنگ خدا و شیطان نیست   

من و تو ریشه در این خاک

بهم پیوستیم 

ریشه تو در خاک 

ریشه من در خاک

 آب در ساقه تو

 از تبار آبی است

 که درون رگ من هم جاری است

 آبها را  به زمین بسپاریم

مرزها را به خدا بسپاریم

 فرق این خاک من

و خاک تو

یک افسانه است 

من و تو

نطفه یک آدم و حوا هستیم   

مرزها را باید شست

آبها را  به زمین بسپاریم

 

حکایت 2

این هم یک حکایت بامزه در مورد پیرمردها

 

شنیده ام که درین روزها کهن پیری

خیال بست به پیرانه سرکه گیرد جفت

بخواست دخترکی خوب روی ،گوهر نام

چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت

چنان که رسم عروسی بود مهیا کرد

ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت

کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت

مگر به سوزن الماس جامه هنگفت

به دوستان گله آغاز کرد و حجت خواست

که خان و مان من این شوخ دیده پاک بروفت

میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان

که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت:

پس از خلافت و شعنت گناه دختر چیست؟

تو را که دست بلرزد گهر چه دانی سفت؟!

 

حکایت 1

 

یکی را شنیدم از پیران مرشد که مریدی را همی گفت : ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمیزاد به روزی است اگر به روزی ده بودی به مقام از ملائکه درگذشتی.

 

فراموشت نکرد ایزد در آن حال

که بودی نطفه مدفون مدهوش

روانت داد و طبع و عقل و ادراک

جمال و نطق و رای و فکرت و هوش

ده انگشتت مرتب کرد بر کف

دو بازویت مرکب ساخت بر دوش

کنون پنداری ای کوتاه همت

که خواهد کردنت روزی فراموش؟

 

 

ای نگاهت آفتاب ظهر تیر

ای نگاهت آفتاب ظهر تیر

آب شد برف نگاهم ناگزیر

بس که دنبال تو راه افتاده ام

رد پایم حک شده در این مسیر

هر چه دارم از دل و جان مال تو

خاطراتت را فقط از من نگیر

 

مرد باید که.......

 مرد گفتی کیست   یا زن کیستی   مرد یعنی غیرت و مردانگی ؟ زن بگو حجب و حیا وبندگی؟      مرد یعنی کار پول و زندگی؟ زن بگو پخت و پزو شستن بنام زندگی؟  مرد یعنی ساختن  زن سوختن؟ شعله ای را در مسیر  افروختن؟   مرد یعنی لذت اغوش زن؟  زن مگو  ابزار شهوت در شبی  مرد را  فخر شجاعت داده ای ؟ زن  چرا بزدل  چرا ترسو پنداشتی     زن اگر خواهد تو را هم بشکند  ریز همچون ارزنی در  خانه ای     زن مگو خوار است یا خار دو چشم     زن سزد  او را بنامی گوهری   مرد اگر مرد است زن هم چون زن است  زن چو شبنم زن چو نرگس زن چو ماه  اسمان زندگی را اختری    مرد هم  گر مرد باشد فخر گو  ورنه هر مردی نباشد گوهری    گوهر مردی  به بوس و خواب نیست   گوهر زن هم نباشد در شبی     از شب و کار شبی بگذر عزیز   تا بیابی مرد و زن را تو عزیز                       

سفر عشق

 سفر عشق به اخر شد و برگشتم 

  یارب از عشق چرا برگشتم  

 خانه ات  بودم و با خلق تو در راز ونیاز 

بی توشه وبی آب و غذا جرا برگشتم   

 در خانه تو خلق بدنبال تو میگشتن ومن

برگرد خودم بودم و از تو چرا برگشتم     

از زمزم  و صهبای صفا جرعه ننوشیدم هیچ  

حیران وسرافکنده از آن خوان چرا برگشتم  

گفتی تو بیا توشه تو با من

بنده بی توشه ار امده ام بی توشه چرا برگشتم  

در حجر و مقام است دلم یا به دو سنگی بسته 

با دل به مقام امده بی دل برگشتم  

نزدیک در خانه تو گفتم یارب !

در باز نشد چرا دست تهی برگشتم    

با شوق و دعا راه بسویت رفتم 

بی شوق و صفا حیف چرا برگشتم 

احرام به تن کردم  ولبیک دوصد گفتم       

احرام و خود آلوده از حرم یار چرا برگشتم      

گفتند بکش فدیه که احرام شکستی    

احرام دگر باز نپوشیده چرا برگشتم   

چشم به گناه و دل من همچو زغال است   

آتش به دل خویش نیفروخته  چرا برگشتم     

یارب به صفای دل نرگس سوگند  

بر من تو ببخشا اگر از خانه تو برگشتم       

یارب به صفای دل شبنم سوگند  

از خانه تو آمدم اما از تو برنگشتم      

 

ببخشید ...  این هم شد شعر میدونم وزن و قافیه اش مثل دلم خراب است  اما این پریشان دلی بعد از بازگشت ازمکه را بر من ببخشایید .

 

جرعه ای از آدمیت

اگر جرعه ای از آدمیت را نوشیده بودیم چون آدم آدم میشدیم  معلوم نیست ما به کجا میرویم  چه میخواهیم و چه میجوییم؟

واقعا با خودمون هم روراست نیستیم . انسان که به خودش آشناتر است  . با خود روراست نیستیم .

جرعه ای از ادمیت  نوش باد

روبهی از ما و من  گو دور باد 

هر که با خود راست شد رستن بدید  

ریشه ما از بدیها دور باد           

میخواهیم از علی بگوییم اما اورا نشناختیم .  میخواهیم چون علی بشوییم اما چون خود هم نیستیم . میخواهیم علی را دوست بداریم اما خود را هم دوست نداریم .از علی گفتن  ، علی را دوست داشتن  و آرزوی چون علی بودن ندای فطرت و  همنوایی با خلقت و برانگیزاننده بهجت و منادی وحدت در عین کثرت و تفسیر کثرت در عین وحدت  و نماینگر فضیلت است ،اما این علی همان علی است که برای کشنده اش هم هدایت را دعا میکرد .  ما اینچنین هستیم ؟

این علی شب زنده دار  کوچه های کوفه  است با  کیسه ای بر دوش که به دنبال خانه یتیمان میگشت  و.....

او شیر روز است که در جنگ هم  از توحید گفتگو میکرد.

 این علی .... آری آن علی  ، علی بود .

او جرعه نوش و جرعه نوشان کوثر آدمیت انسانیت  اسلامیت ...... بود.  پس یا علی بگو و جرعه ای از آدمیت را بنوش و بنوشان  ، باشه   ؟ به من هم جرعه ای بده .

برلب خشک من ای دوست  بزن آب حیات     

مردم از تشنگی خویش قبل ممات        

ببخشید خیلی فلسفی عرفانی و آنچنانی شد . این حرفها به من نیامده؟ چرا؟ مگه فقط دیگران میتونن حرف بزرگ بزرگ بزنن ؟ باشه  دیگه این حرفها را نمیزنم   ها؟ دو باره بزنم؟  باشه تا سه شنبه دیگه  هاها چی؟ هنوز آدم نشدم  ؟  اما میشم حالا ببین!

پیش بینی آینده

خیلی وقته سراغ کتاب نهج البلاغه ام نرفته ام (آنقدر که مجبور شدم 10 دقیقه خاک های روی آن را پاک کنم.)

دلم خیلی هوای خواندن آن پند و اندرزها را کرده .هرچند بیشتر حرفها و معنی آنها را نمی فهمم .

کتاب را باز کردم و مطلب زیر توجهم را جلب کرد:

 پیش بینی آینده

" و این روزگاری است که جز مومن بی نام و نشان از آن رهایی نیابد: در میان مردم است او را نشناسند  ،و در میان جمعیت که نباشد کسی سراغ او را نگیرد ،آنها چراغ های هدایت و نشانه های رستگاری اند  ،نه فتنه انگیزند و اهل فساد ، و نه سخنان دیگران و زشتی این و آن را به مردم رسانند ،خدا درهای رحمت را به روی آنان باز کرده و سختی عذاب خویش را از آنان گرفته است ،ای مردم!بزودی زمانی بر شما خواهد رسید که اسلام چونان ظرف واژگون شده آنچه در آن است ، ریخته می شود .

ای مردم ! خداوند به شما ظلم نخواهد کرد و از این جهت تامین داده است اما هرگز شما را ایمن نساخت که آزمایش نفرماید  ،که این سخن ار آن ذات برتر است که فرمود : "در جریان نوح نشانه هایی است و ما مردم را می آزماییم."

 

این زمانی که امام علی (ع) از آن صحبت می کند ،کی است؟!حتما در مورد زمان های نزدیک خودش بوده است.زمانی که اسلام هنوز ناب تر و تحریف نشده بود.پس وای به حال ما که معلوم نیست بعد از این همه قرن چه " اسلامی"به دستمان رسیده است! کاش میدانستم اسلام واقعی کدام است تا با جان و دل و خیال راحت از آن پیروی می کردم.من خیلی از حرفهایی را که امروزه به نام اسلام به خوردمان می دهندقبول ندارم و نخواهم داشت.حداقل یک نکته برایم مسلم است و آن اینکه اسلام واقعی حتما با عقل و منطق جور در می آید و با فطرت انسان تضادی ندارد.پس چرا چیزهایی می گویند که هر بچه ای میداند اینها را برای حفظ منافعشان علم کرده اند؟!!!!!!

این هم نتیجه نهج البلاغه خواندن من!!!!!

آغاز سال 86

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرود از یادت

 

در شگفتم که درین مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت