شوخی با وبلاگ دختر ترشیده (0قسمت اول)

 با پوزش از وبلاگ دختر ترشیده  این شعر فقط یه شوخیه  جدی نگیرید  تبلیغات برای دختران ترشیده هم نیست

ضمنا جاسوسان خناس مبادا این شعر را به دختر ترشیده برسونند


دختری ترشیده ام                    مردان چرا بی عرضه اید

بارها پرسیده ام                       مردان چرا بی عرضه اید

در پناه همسر خود زن ذلیلی تا به کی؟

دست در دست قضای جیب خالی تا به کی

ترس و وحشت از دوم چرا دارید مردان شجاع

من بسی در انتظار شوهرم            مردان چرا بی عرضه اید

من بسی غم دیده ام                      مردان چرا بی عرضه اید

من نمی خواهم طلا و خانه و ماشین شیک

سن من از چل گذشت و انتظار زنگ در

تازه دامادی نمی آید گلی در دست   آن مسکین پسر

زنگ در را بارها تعمیر و تازه کرده ام

من بسی غم دیده و ترشیده ام          مردان چرا بی عرضه ایید

از شب بی شوهر تا آخر این عمر من ترسیده ام          مردان چرا بی عرضه اید

تازه وبلاگی زدم شاد و قشنگ  و بی مثال

شرح و جریان خودم را من نوشتم در مقال

بارها گفتم نمی خوام دگر شوهر ولی

 تازه ترفندی است این دامی برای آن رجال

باز هم شوهر نیامد  زندگی شد تار و بختم شد سیاه

گوش بر زنگم و چشمم روز و شب مانده به راه

موی من گشته سفید و چهره ام چین و چروک

 باز ماندم دختری ترشیده و پر درد و آه

کس نمی آید سراغ دختران پا به سن

جز زمین گیران  زن از دست داده نوح سن

یا که مطرودین از اهل و عیال و زندگی

پای در گوران خالی جیب و مسکن روی شن

دختری ترشیده ام                                  مردان چرا بی عرضه اید

زن ذلیلان  بارها پرسیده ام                       یک زن؟ چرا بی عرضه اید

داده شرع مصطفی تجویز  بهر چارتا

 تا شود حل مشکل   ترشیده ها

گر میانگین دو زن در خانه ای گردد درست

بهر جبران  میشود وارد زن از آن جا ها

باز ما ماندیم بی شوهر  چرا ترشیده ایم

از سیاه بخت خود ترسیده ایم

ما و مردان ضعیف زن ذلیل

بارها خواب عروسی دیده ایم

دختران یا رب چرا ترشیده اند

خیل مردان زمین بی عرضه اند

خواب دیدم شوهری دارم شبی

قد بلند و چار شانه  خوش لبی

در بغل بگرفتمش محکم  ولی

صبح دیدم  بالشم داده لبی


صدای شحنه می آید (قسمت سوم)

الا ای شحنه بیمار

کجای  آب بی دین است؟

صدای خشم می آید و شلاقی

که بر اندام نرم دختران صد زخم می کارد

و زنجیری که بر دست پسرها قفل می گردد

صدای شحنه می آید

چرا خلوت کنار آب می دارید

چرا چشمک به غیر محرمان دارید

کنون باید پسرها را به زندان برد

برای چند روزی موعظه ،ارشاد وشاید سیلی نرمی

مگر این شهر بی شحنه است

چرا این قوم بی دین است

 لب این شحنه خشک و با صدایی خشم تر

فریاد می بارید از حرفش و می غرید

 و با خیل سپاه خویش جوانان را به سوی قلعه زندان

به سوی مرگ می راند

صدای ناله می آید

ولی نه  این صدا ناله ای نیست

صدای ضجه و فریاد و هشدار است

صدای دختران دردمند عاشق شهر است

مکن فریاد ای شحنه

مزن شلاق ای بی رحم

اگر زندان و گر مرگ است

اول دختران  آماده مرگ ند

اینجا دردهای ما یکی

درمان ما همدردی عشق است

صدای ما ز جان دل

هوای ما هوای روشن عشق است

 به سان رود ما رودیم

کنارساحل آرامیم گاه و گاه در مدیم

بسان موج بالایم

چو دریاییم عمیق و پردل و آبی

صدای دیگری چون موج می آید

پسرهای جوان دربند

اما با زبان تیز خود

چون شیر می غرند

اگر در بند و زنجیریم

صدای ما ولی هنوز 

رسا و روشن و تیز است

اگر بر جسم شلاق است

اگر تیر  و اگر صد تیغ در کار است

ولی فریاد ما باقی است بر شحنه

کنون زنجیر خود را پاره باید کرد

صدای شحنه لرزان است

عزیزانم  اگر حرفی زدم از بهر ایمان است

من از ناموس و از غیرت و از ایمان می گویم

کنون باید به نزد قاضی پرعدل باید رفت

اگر قاضی کند حکمی

اگر آزاد باید کرد

اگر شلاق باید زد

فقط قاضی صلاح مملکت داند

پسرهای جوان با غمزه ای پر رمز

صلاح کار را با دختران گفتند

که پیش قاضی این شهر باید رفت

تا داد ستم های زمان گیرد

اگر قانون شهر این است

شکایت پیش او داریم

صدای داد می آید

و قاضی از بد بیداد می گوید





صدای شحنه می آید (قسمت دوم)

صدای شحنه می آید که می گوید

زلال آب عکس دختران دارد

و نا محرم نظر نا پاک می دارد

سزای مجرمی مرگ است

که از آبی لب خود تر کند اینک

 که عکس دختران دارد

الا بی شرم مردان

نگاه خویش بر گیرید از آبی که عکس دختران دارد

الا ای دختران  پرهیز از عشق وسزای آن

 سزای مجرمان مرگ است

صدای دختری با خنده می آید

کجایی شحنه بیکار

چرا از مستی عشاق بیزاری

چرا دین خدا را لوث می داری

صدای دیگری از دور می آید

الا ای شحنه بیمار

کجای  آب بی دین است؟

صدای خشم می آید و شلاقی

که بر اندام نرم دختران صد زخم می کارد

و زنجیری که بر دست پسرها قفل می گردد

صدای شحنه می آید










صدای شحنه می آید (قسمت اول))

 صدای عشق می آید

صدای نم نم باران صبحی پاک

و صد غنچه که از بوی سحر سرمست

به سوی زندگی با عطر می آید

صدای  خش خش پای کسی از دور  می آید

که بوی آشنایی در سبد دارد

 سحر لبریز می آید

شکوفه با سلامی گرم

و بلبل نغمه ای سرمست می خواند

درخت نارون  با تاک

درخت سیب با انگور

گل نرگس  گل خوشبو

همه با هم سلامی گرمی می گویند

 و بوی عشق می آید

کمی آن سو

دو دختر در کنارجو

جمال خویش را در آب می بینند

صدای آب می آید  که می گوید

صدای عشق می آید

پسرهای جوان آنسو

لبی از آب می جویند

که عکس دختران دارد

ولی ناگه صدای شحنه  می آید

..........

این داستان ادامه دارد





طغیان گرست اما ویران گر نیست

 زندگی چون رود همواره روان است  و چون دریا دارای جزر و مد گاه طوفانی است و گاه آرام

گاه از ساحل دور می شود و گاه بر ساحل یورش می برد 

طغیان گرست اما ویران گر نیست   اگر هم ویرانی کند در جای دیگر آباد ی می سازد

عده ای می روند و عده ای  می آیند

عده ای می میرند و عده ای متولد می شوند

واین سنت شیرین حیات است

پس همراه با زندگی روان باشیم و از رفتن نهراسیم

همراه با رود حرکت کنیم  تا زیبایی ها را ببینیم

چون دریا بزرگ و عمیق و گسترده باشیم

بر امواج دریا سوار شئیم تا غرق نگردیم

همراه با سحر نغمه شادی سرائیم

و شادتر از بلبل بر شاخسار زندگی بخوانیم

بر زندگی بوسه زنیم و از زیبایی هایش بوسه گیریم

بر لب لعل مادر زمین نقش بوسه کاریم

از خاک نرم و نمناک ساحل جوانی خانه آینده سازیم

و با غایق تند کارون پیما سوار شویم تا همره امواج بالا و پایین رویم

محبوب من

امروز برای فردا زندگی کن  و فردارا را قربانی امروز مکن

آن که رفت یادش در خاطر همه ست اما خاطر او با افسردگی ما افسرده تر می شود

از امروز

 

موتور زندگی را روشن کن

بر اسب رفتن زین ببند

کمر بندها را ببند

بر لب  نقش لبخند ببند

با تبسم شیرین به زندگی بخند

و سوار بر موج زندگی امواج را بشکاف

گاه گاهی هم به گذشته بنگر

و گذشتگان را با فاتحه ای یاد کن

و آنان را با شادی خویش شاد کن

باز هم مرا با ۰۰۰های خوبت مست کن

 

 

اندوهي چاره ناپذير

وقتى کسى که دوستش داري، کسى که در سراسر زندگى ات نقشي داشته ميرود ، مي ميرد و ديگر نيست، همه چيز دگرگون ميشود، چه بخواهي و چه نخواهي.آن چه به جا مي ماند، کتاب ها هستند و نامه ها و عکس ها.يادها و اندوهي چاره ناپذير...

افسرده نباش

 افسرده نباش وجان قوی باش

شاداب چو صبح زندگی باش

از غصه مرگ هر عزیزی

یک قصه بساز و شادی زی باش

دل بهر فنا و نیستی نیست

باقی به جهان چو زندگی باش