همسرم گفت عزیز یارم
شوهر با هنرم غمخوارم
هیچ دانی من و تو عشق همیم
یک دل و یک سخن و یار همیم
گفتمش همسر من ای جگرم
این چه حرفی ست ؟ تویی تاج سرم
من ندارم بجزت یار دگر
سخنت بهر دلم قند و شکر
گفت ای شوی کریمم دانی؟
تو مرا قلبی و جسم و جانی
گفتم ای جان ودلم همسر من
دانم این راز تو ای عشوه من
لیک بر گو سخن و راز دلت
چه شده غنجه شده این دهنت
گفت دانی چه بود راز و خبر؟
صبح فرداست بود روز پدر
بهر تو هدیه خریدم امروز
لیک با عشق شوم من به روز
گل و لبخند و لب لعل دهم شوهر حویش
من بشوی زتو اندوه و غم و چهره ریش
گفتم از لطف تو و عشق تو و بوسه گرم
باز شرمنده شدم زین همه شرم
گفت چشم حویش بر ببند وبگیر این هدیه
گفتمش صبر ندارم بگشا این هدیه
گفت اول فوت کن شمع تویی شمع وجود
غمزه ات صاعقه زد بر همه بود
فوت کردم شمع و چشمم باز شد
هدیه همسر من هم باز شد
هدیه اش یک جین جوراب و دو دسمال قشنگ
وه چه جوراب قشنگ از همه رنگ
گفت بین من و تو عشق و صفاست
هدیه ای بهتر از اموال وفاست
یاد آمد چند ماهی پیش بود
طلعت سر جهان فاطمه بود
روز مادر بود و میلاد و سرور
روز زن بود و صفا بود و غرور
چون که منزل آمدم با صد صفا
بهرت آوردم گل و عطر و وفا
در کنارش هم به تو دادم لبی
سوز لب بر لب شد از سوز تبی
لیک با خونسردی و قهر و تشر
دسته گل را زدی محکم به سر
اشک چشمت سیل شد بر گونه ها
هق هق ت بود و تکان شونه ها
لاجرم رفتم سراغ سیم و زر
تا تو را خوشحال سازم زین هنر
با النگو آشتی کردیم باز
عشوه و غمزه شد و راز و نیاز
گرچه می دانم دلت عشق و وفاست
قلب پر مهرت همه مهر و صفاست
لیک روز زن زمن خواهی طلا
از طلا کی زندگی گردد صفا
نکته مهم « این شعر صرفا برای خنده و طنز است عریر دلم روز مرد کلی هدیه آورد از ساعت گرفته تا کت شلوار و پیراهن و البته ۰۰۰۰ به من داد