ساقی بیا جامی دگر بر من ببخشا
مدتی بود شعری نگفتم
نمیدانم شاید فضای ماه محرم و صفر مرا گرفته
آخه من در این دوماه خیلی خوش ندارم دنبال شعر و خیال و وهم و ...... بروم
البته شعر عاشورایی هم گاه گاهی میگم اما آنها را فقط برای دل خودم زمزمزمه می کنم و آن را با اشک
می آمیزم
اما حال دیگه چیزی نداریم که این دوماه پر اندوه را تمام کنیم در این دوماه چه بر سر اسیران آمد خدا می داند
سعی می کنم دوباره زرزور را بر شاخ درختان بیارم و صدای جیک جیک ش را به گوش نازنین تان
برسانم اما به عنوان مقدمه این زمزمه تقدیم شما دعا کنید باز چشمه شعر مان جوشان شود
البته داستانی دیگر بر همان روش دختر و پیر دارم که
ساقی بیا جامی دگر بر من ببخشا/ بر این دل پژمرده ام لطفی بفرما
ناز نگاهت کشت زرزور دلم را/ یک بوسه از خال لبت بر ما ببخشا/
چون زلف افشاندی پریشان شدنگاهم/ یک تیر از تار غمت بر ما ببخشا
تیر دو ابروی کمندت خواجه را کشت/ کافور و سدر و یک کفن بر ما ببخشا
صد بار گفتم قهر تو هم چاره ساز است/ یک قهر و صد نفرین بر این دل ببخشا
صد زخم بر قلبم زدی بس نیست بی رحم/ یک بار هم قدری نمک بر ما ببخشا
به نام خدای عشق