غمگین تو ام
رنجی که تو داری همه دارم
در سوک پدر سخت عزادار و غمینی
من نیز ز رنج تو بسی غمزده زارم
رنجی که تو داری همه دارم
در سوک پدر سخت عزادار و غمینی
من نیز ز رنج تو بسی غمزده زارم
دیوانه بودم عشق را باور نکردم
همباده بودم با تو و سرمست چشمت
من زخم تیر غمزه ات باور نکردم
دلم از من پرسید
و از آن سخت تر
آن مات جوابی است که چشمم به تو داد
و عجب گوش تو از این گنگ کلام
چه صدایی ؟چه جوابی ؟ چه شنید؟
که تو را مست ومرا مست وهوایی تر کرد
من خودم نشنیدم
دل من با توچه گفت؟
یا دلت با من دیوانه چه گفت؟
که مرا راهی بیراهه نمود
و تو را خانه نشین دل مخروبه من کرد عجب
پرسشی سخت و عجیب دل من از تو شنید
گرچه نشنید گوش من و تو آن حرف
لیک دل داد به تو دل صد دل
و دلت نیز دلم با خود برد
به کجا می رود این دل بی من
به کجا میشود این بی سر
پرسشی سخت و عجیب
دلم از من می کرد
تو از این میکده جامی خوردی
که چنین مست شدی بی سر و عقل
ومن از خویش ندانستم هیچ
جه جوابی دادم
که تو را سخت هوایی کردم
از من مگیر لبخندزیبای لبم را
گرمای بودن می دمد از بوسه هایت
از من مگیر بوسه پر تاب و پرتبم را