صدای شحنه می آید (قسمت سوم)
کجای آب بی دین است؟
صدای خشم می آید و شلاقی
که بر اندام نرم دختران صد زخم می کارد
و زنجیری که بر دست پسرها قفل می گردد
صدای شحنه می آید
چرا خلوت کنار آب می دارید
چرا چشمک به غیر محرمان دارید
کنون باید پسرها را به زندان برد
برای چند روزی موعظه ،ارشاد وشاید سیلی نرمی
مگر این شهر بی شحنه است
چرا این قوم بی دین است
لب این شحنه خشک و با صدایی خشم تر
فریاد می بارید از حرفش و می غرید
و با خیل سپاه خویش جوانان را به سوی قلعه زندان
به سوی مرگ می راند
صدای ناله می آید
ولی نه این صدا ناله ای نیست
صدای ضجه و فریاد و هشدار است
صدای دختران دردمند عاشق شهر است
مکن فریاد ای شحنه
مزن شلاق ای بی رحم
اگر زندان و گر مرگ است
اول دختران آماده مرگ ند
اینجا دردهای ما یکی
درمان ما همدردی عشق است
صدای ما ز جان دل
هوای ما هوای روشن عشق است
به سان رود ما رودیم
کنارساحل آرامیم گاه و گاه در مدیم
بسان موج بالایم
چو دریاییم عمیق و پردل و آبی
صدای دیگری چون موج می آید
پسرهای جوان دربند
اما با زبان تیز خود
چون شیر می غرند
اگر در بند و زنجیریم
صدای ما ولی هنوز
رسا و روشن و تیز است
اگر بر جسم شلاق است
اگر تیر و اگر صد تیغ در کار است
ولی فریاد ما باقی است بر شحنه
کنون زنجیر خود را پاره باید کرد
صدای شحنه لرزان است
عزیزانم اگر حرفی زدم از بهر ایمان است
من از ناموس و از غیرت و از ایمان می گویم
کنون باید به نزد قاضی پرعدل باید رفت
اگر قاضی کند حکمی
اگر آزاد باید کرد
اگر شلاق باید زد
فقط قاضی صلاح مملکت داند
پسرهای جوان با غمزه ای پر رمز
صلاح کار را با دختران گفتند
که پیش قاضی این شهر باید رفت
تا داد ستم های زمان گیرد
اگر قانون شهر این است
شکایت پیش او داریم
صدای داد می آید
و قاضی از بد بیداد می گوید
به نام خدای عشق