چشم های مغناطیسی تو سوزن های جرقه دار داشتند

 

بی تو زیستن را باید بیاموزم

با همه کارهایی که کردیم و نکردیم

با همه آن چه از دست رفته

و چاره ای ندارم جز این که امیدوارانه

بدون آنها سر کنم

تو اساس صفا و صمیمیت بودی

خنده ای که مرا به خنده وا می داشت

و دستت با عشق و حمایت پیش می آمد

می توانستم افکارت را ببینم

که به سرعت پیش می رفتند

در مجموعه پر پیچ و خم ادراک

هیجانات تو از آن من شد

در شادمانی قسمت کردن

دوست هنرمندم

تو به ناپیدا رفته ای

و ما قلبی را که در دنیای درونی آفرینش می تپید

قسمت کردیم

و اندیشه هایت برای من به واقعیت بدل شد

من فرشته تو بودم

و بال هایم را تو گشودی

کلماتی بودی که می توانستم در آن پرواز کنم

دوست قلب من

ناگفته ها را با خود خواهم برد

گرامی خواهم داشت بخشش و گذشتم را

تا وقتی که ببینمت

و لطف کن و بر من ببخشای

این سکوت رنج آور و دردناک را

چشم های مغناطیسی تو سوزن های جرقه دار داشتند

ما شهامتش را داشتیم که به ناشناخته ها پیش کش کنیم

جست و جوی حقیقت را در جدال هستی

تلاش کردیم نیم نگاهی هم به آن سو بیندازیم

با شادمانی با شادمانی

 

شعری از ژولیت بینوش به آنتونی مینگلا

منبع: هفته نامه شهروند امروز