شب دیگر باقی است؟
من به یک سایه شبیه ام
که ز خود بیرنگم
سایه یک دیوار
که زنی پیر در آن مهمان است
یک سبد رنج به جا مانده ایام در او
دستهایی که زمانی پر بود
ناتوان و خشک است
پیرزن بر لب این سایه
جام عمرش لبریز
و نگاهش نگران
شب دیگر باقی است؟
من به یک سایه شبیه ام
سایه بیدی بلند و آزاد
که بر آن لانه گزیند شهپر
و بر آن بالاها بازرا می بینم
و عقابی که به تو می ماند
شهبازی که به من می ماند
سایه اش بر خاک است
بال گسترده بر افلاک
چه سخت است فرود
بال این بازقوی می ماند؟
من به یک سایه شبیه ام
سایه کاج بلند
که در آن رهگذران می خوابند
سایه اما شب و روز
همچنان بیدار است
شب دیگر باقی است ؟
که به پرواز بیندیشم باز ؟
و در پهنه آبی بنوازم
هر دم بال و پر در پرواز
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 23:58 توسط ما
|
به نام خدای عشق