دختری ترشیده  پیر و ناامید
گفت یارب کی دهی من را امید
شوهری خوش تیپ وثروتمند و ناز
 بی توقع بی مزاحم  پر نیاز
تشنه شوهر نیم من  ای خدا
لیک زخم  و نیش همگنان  شد بر ملا
 دختری می گفت ترشیدی عجوز
دیگر ی می زد به من  طعنه نشوز
یا رب ای مهر تو بر من  آشکار
 بی پناهم بی قرارم بی قرار
پیرمردی بود نزدیک درخت
می شنید از دخترک  اینرنج سخت
  گفت من هستم فرستاد ه ی خدای
 آمدم بهر نجاتت از خدای
گفت دختر ای خدای بی نیاز
 من نگفتم پیر ده اندر نماز
یوسفان داری فراوان  بی شمار
بهر من یک یوسف کنعان  بیار
تو زلیخا را جوانی داده ای
بهر من پیری  به میدان داده ای
پیر گفت ای دختر بد شانس و پیر
گر به من شوهر کنی  اینک  نه دیر
گر برانی نعمت رب جلیل
عمر تو گردد همی کم   هم قلیل
دخترک چون صورت آن پیر دید
زشت و فرتوت و سیه روی و پلید
گفت  روی از من بگردان ای پدر
 بخت من اززندگی  آمد به سر
من بمیرم  زیر خاک قبر به
 مرگ و عزارییل از وصل تو به