دویدم و دویدم 

 به کوچه ای رسیدم 

 کوچه تنگ و بن بست

اخر کوچه تاریک اول کوچه هم تنگ 

وسط کوچه یک پیر 

 تنها  شکسته غمگین

در فکر یک معما

چرا سه شنبیه این پیر 

دل دخترو دزدید 

هشتاد و هشت چه تلخه

اگه دختر نخنده

هشتاد وهشت چو سمه

اگه دلش شکسته 

اشک دختر چه سخته

اگه دلش شکسته

پیره خود را نبخشه 

گرچه  دلش شکسته ی

ر وسط ان کوچه یه چاله ای را کنده

خودش را توی چاله انداخته برنگرده

 قبر همه بدی ها تو ان چاله نهاده 

دیگه ان پیرشیطون

تو ان چاله نشسته

نمیخواد تو ی کوچه 

با احدی بخنده 

دختری انطرفتر با سبدی پر از گل

شاداب و چابک وگل 

با لبی پر زخنده 

سه شنبه را میبخشه  

پیره خوشحال و خندان 

جوون میشه میخنده