مرز شک و مرز ایمانم کجاست

بین چشم و گوش

فریادم کجاست

در سکوتی سخت

گوشم خواب بود

چشم من از دیدنش محروم بود

این زبان در لکنت بی پاسخی

پاره ای از گوشت بی فریاد بود

در هجوم باد مسموم شمال

من جنوبم طعمه بیداد بود

بین من با من جدایی شد پدید 

چون هجوم شحنه بیداد دید

سبز پوشیدیم با پرچم زدند

پرچم عزت به نام خود زدند

پرچم عزت نشان ما همه

سبز پوشی عشق و فریاد همه

مرز شک و مرز ایمان رنگ نیست

شیوه مردان شعار مرگ نیست

زندگی در آیینه در آب در باغ گل ست

خلقت ما جملگی از آب از خاک و گل ست