دلم را پیر خواهم کرد

و با پیران به جنگ عشق خواهم رفت

جوانی از شکست عشق نالان

از جوانی خسته و افسرده  پشمان

با صدای گریه ای لبریز غم می گفت:

دلم را پیر خواهم کرد

و با شمشیر زهدی خشک

با عزمی سترگ وقاطع و بران

بساط عشق را از بیخ و بن نابود می سازم

سراغ پیر دیری  کاهنی

یا عارفی در شهرها می گشت

کفش عزم پوشیده

چشم خویش بر نا محرمان بسته

قصد جنگ  عزم رزم دارد این جوان خام

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

شبی بگذشت و روزی چند

مصممتر   به راه خویش

جوان در مقصدی تازه

هوای جنگ دارد با دل و با خویش

شکستی سخت خورده از جوان عشقی

ندیده  بخت خوش ازعاشقی  از عشق

به یاد آورد آن شب را که

شب بخت بد خود را

که یار خویش را با دیگری می دید

خوش و سرحال و خندان لب

 به یاد آورد   شب های دگر را

جام می در دست

کنار دلبرش  از غمزه ها لبریز

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 کنون عزم دگر دارد

جوان رزم دگر دارد

من اینک عشق را بر دار خواهم کرد

سرای عشق را ویرانه خواهم کرد

من از بنیاد درد عاشقان را چاره خواهم کرد

بساط عاشقی را خوار خواهم کرد

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 کنار جوی آبی   یا روان رودی

جوان بنشسته  غم در دل

سلامی آشنا بشنید

صفا مردی به سیرت خوب و صورت خوش

 به آرامی  سلامش گفت

و دستی بر سر و رویش

جوان ای جام تو لبریز

جوان ای عاشق خون ریز

صدایت را  شنیدم

ای غمت لبریز

جوان از عشق می نالی؟

وفا را بی وفایی دیده ای؟

از عشق نالانی؟

بنای جنگ داری با خدای خویش

بنای عشق را  ساخت

صفای خانه را با مهربانی ساخت

اگر عشقی نبودی  خانه ها می سوخت

اگرجامی نبود این جان ها می سوخت

 شراب عشق را آدم به جان نوشید

ردای عاشقی اندام او پوشید

اگر هجر ست و حرمان قصه عاشق

اگر از دوری معشوق شد عاشق

اگر نامهربانی دید یوسف از غم کنعان

 ستاره  ماه را می دید در دامان

کنار آتش نمرود اگر سرد ست

 خلیل شهر در وصل ست

اگر ایوب در رنج و غمی سخت ست

بساط صبر او از باده عشق است

جوان خامی مکن 

 جام عشق را مشکن

اگر حرمان و رنج و درد در عشق ست

وصال و مستی ودرمان هم از عشق ست

زلیخا گر  چشد حرمان امید وصل می بیند

جمال یوسفش را در کنار خویش می بیند

جوان برگرد و عشق و عاشقی سر گیر

کنار عاشقان  کام از جوانی گیر جوان برخیز چونان شیر

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

جوان درخویش عزمی دید و امیدی

زاو سستی پرید و رنج و نومیدی

جوان شاداب شد   از نغمه ای لرزید

دو باره چشمه امید او جوشید

دلش لبریز شد از عشق

 به رقص آمد تمام ذره ها از عشق

تنش لرزید و درجان زنده شد خورشید

دوباره جام می از دست  بت  نوشید