پیر و دختر 4
رفت و دیگر صحبت دختر نکرد
از هوای عاشقی یادی نکرد
دل شکسته غم گرفته بی رفیق
گوشه ای عزلت گزیده بی شفیق
خواب از چشمش پریده بی امان
روز می نالید وشب از جسم و جان
گاه شکوه از سر و درد شکم
گاه از درد مفاصل در الم
گاه افسرده فتاده گوشه ای
قصه عشقش شده هم سوژه ای
شب ندارد خواب و روز ش دردناک
بوی ناله می دهد جان سوزناک
ناله اش همسایه ها را رنج داد
آه وحسرت در دل عاشق نهاد
دخترک درفکر خود بود وهمین
از غم و رنجش نبودی هم غمین
خنده می زد همچو فاتح در نبرد
تیغ تیزش کشته پیری در نبرد
فارغ از رنج و غم و اندوه پیر
نعره می زد بر اسیرش همچو شیر
گفت من او را ادب باید کنم
عشق در پیری پشیمانش کنم
نقشه ای چینم چنان پر حیله ای
حال او گیرم شود چون مرده ای
فکر دختر پر خطر بود و ضرر
غمزه زد بر پیر چشمش پر شرر
بار دیگر پیر چون لبخند دید
زندگی در چهره اش خونی دمید
دخترک با عشوه و ناز وفریب
دلربایی کرد و طنازی عجیب
پیر شب را دید در چشمان او
بوی مشک آهوان در بوی او
ابروان می دید و خالی بر لبش
زلف را دامی نهاده چون شبش
گفت ای باران شبنم در سحر
هیچ از عشق منش داری خبر
دخترک با خنده و لبخند گفت
پای در گوری و عشقت هم نخفت
عشق در پیری ندارد مزه ای
صحبت پیران نخواهم لحظه ای
من تو را همچون پدر پنداشتم
چون سرابی بود آن پنداشتم
هان پدر ای پیر لب بر گور و قبر
چند روزی صبر کن مردانه صبر
می روی در روضه رضوان حق
می دهد حوری به تو از لطف حق
ادامه دارد
به نام خدای عشق