گفت من حوری نخواهم در بهشت

عشق تو در دل مرا چون حق نوشت

عشق را در دل خدا چون آفرید

عاشق و معشوق را دیوانه دید

عاشق دیوانه معشوق دل ست

عشق بی دیوانگی آب و گل ست

دخترک خندید بر احساس پیر

کفت دیوانه شدی  ای مرد پیر

من جوانم شاد و شاداب و قوی

کی توانی لایق عشقم شوی

 زندگی با پیرمردی همچو تو؟

راه خود گیر و از این میدان برو

عشق را من می شناسم بیش وکم

فکر دندان باش و سیری شکم

صحبتی دیگر نکن از عشق من

جغد کی گیرد سراغی از چمن

باغ وبستان جایگاه بلبل ست

مستی عشاق از بوی گل ست

صحبت پیران شود سوهان روح

دل پریشان می کند افسرده روح

دخترک می گفت با طعنه همی

تیر می زد بر دل پیرش همی

زخم دل را بارها تازه نمود

چون نمک پاشید مرهم را چه سود

پیر چون شمشیر دختر تیز دید

طعنه های تلخ دختر را شنید

تیغ زهر آلود دختر را چو دید

گوشه ای افتا د و خاموشی گزید

از تپش افتاد قلبش ناگهان

تیره شد در چشم او جمله جهان

جسم و جانش بی رمق شد لحظه ای

مرگ خود را دید وحشرش لحظه ای

منتظر ادامه داستان باشید البته اگر پیر زنده بماند