از نفس افتاد گویی جسم و جان

 جان عاشق تیر خورده از زبان

این زبان تیر ست و زخمش بی شفا

می زند بر قلب وجان این بی وفا

دخترک چون دور شد از آن مکان

ناگهان بشنید ضجه ی بی امان

آن یکی می گفت پیری مرده ست

نبض قلبش را گرفتم خفته ا ست

چون طبیب آمد به بالینش ندید

تیک تاک قلب  پیرش را شنید

قلب می زد لیک آرام و ضعیف

روح بیمار و تنش هم شد نحیف

روزها بگذشت و روحش بر نگشت

]چرخ گردون بر مراد دل نگشت

روز هفتم دخترک در فکر رفت

گفت ازقهرم چنین از حال رفت

من چه کردم  با دل این پیرمرد

از جفایم روی این بیچاره زرد

باید اکنون  چاره ای بهرش کنم

درد من بودم دوایش من کنم

لحظه آخر روم بالین وی

نبض او گیرم بسازم کار وی

تا دم آخر بمیرد  بی عذاب

جان دهد آرام ومن بی عذاب

گاه مردن گر حبیبی در بر ست

لحظه پرواز جان راحت ترست

بعد از آن راحت شوم از طعنه ها

وزملامت های مردم   از جفا

دخترک سوی مریضش  شد روان

فکر او مغشوش و قلبش بی امان

نقشه ام آیا   نجاتم می دهد

پیر را آب حیاتم می دهد

جام آخر جان او سیراب عشق

می دهد ساقی به او پیمان عشق

جان به جانان آفرین کی می دهد

جا م  و جان لبریز کی جان می دهد

چون به کوی پیر  دخترزد قدم

 بی رمق شد کند شد پای قدم

گفت بر گردم چگونه من روم

کشتم او را سوی او من چون روم

از درون آمد ندایش پیش رو

عقل می فرمود پیش او مرو

دخترک در شک و تردید ی عجیب

حیرتش افزون شد از امری غریب

حرف دل را بشنود یا حرف سر

این چه تردیدی ست در پای بشر


ادامه دارد    به نظر شما دختر چکار کند