گفت بر گردم چگونه من روم

کشتم او را سوی او من چون روم

از درون آمد ندایش پیش رو

عقل می فرمود پیش او مرو

دخترک در شک و تردید ی عجیب

حیرتش افزون شد از امری غریب

حرف دل را بشنود یا حرف سر

این چه تردیدی ست در پای بشر

حرف دل باحرف سر از هم جداست

قلب می گوید ترحم کن  دواست

مرهمی زن بر دل زخمی پیر

تا شود از یک نگاهت سیر سیر

رفت و یک گام دگر نزدیک تر

گونه اش از اشک چشمش بود تر

ای خدا این و قدرو تقدیر من ست

گویا این مرگ تقصیر من ست

 پیر در بالین مرگی اینچنین

این منم افسرده حال و دل غمین

دخترک یک لحظه تردیدش نشست

چون غرور خویش را در خود شکست

گفت مرگ و زندگی دردست اوست

لیک مرگ عاشقان کی قصد اوست

کرد دختر سوی بالینش شتاب

تا که بیدارش کند زین مرگ و خواب

برسر بالین او آرام گفت

قلب من  چون چشم من هرگز نخفت

چون که از عشق منی تو خفته ای

مرده کی دانم تو را چون خفته ای

زنده ای ای مرده از عشق حبیب

من طبیبم درد را یاتو طبیب

خواب من بودم ندیدم عشق تو

چشم بیمار و دل بیدار تو

تو جوان بودی و با احساس و راز

قلب را دریاب این دریای راز

قلب چون با عشق و سوزی آشناست

آشنای کوی مردان خداست

پیر بوی دخترک را می شنید

ناله مستانه او می شنید

ناله ای کرد و به آرامی گریست

گفت وقت مرگ گاه کینه نیست

گر تو قلبم راشکستی عیب نیست

خصم شیشه سنگ و خاره نیست

سنگ با شیشه زیک آب و گل ست

قلب پیر و دخترک از یک گل ست

چشم دختر اشک می بارید سخت

اشک ها بر چهره پیرش نشست

اشک پیر و اشک دختر رود شد

جاری این رود بر غم زود شد

پیر اشک دخترک بر گونه دید

زندگی در چهره پیرش دمید

زنده شد شاداب و پر عشق و امید

چون نگار خویش را با خویش دید

دلبری با دلبران شاد و جوان

پیر را کرده چنین شاد و جوان

گفت من پیرم ولی زنده دلم

با تو ای دلدار من من بی دلم

من دل خود را به توچون داده ام

در ره معشوق  جان ها داده ام

اینک ای خورشید و ماه ای حبیب

ای غزال خوش خرامم ای نجیب

خنده ات می خواستم درمان من

غمزه ات مرهم بر روی زخم من

دخترک نشنیده عشقی اینچنین

سوزناک و پر محبت  بر زمین

این حرارت از دل پیرش چه بود

این شرر از آتش عشقش نمود

عشق بر پیران کجا تحریم شد

جام می ریزد چو جان لبریز شد

جان پیران جام عشق و زندگی ست

برجوان نوشیدن جان زندگی ست

عشق در پیری چو مولانا که دید

شمس را چون دید جانش را خرید

 آتش خورشید شمس و سوز دل

مولوی معراج شد از این آب و گل

مولوی باشمس   عشقی آزمود

آتش عشقش عنانش را ربود

دخترک خندید و پیر عشق نیز

گفت بر جانم جوان جامی بریز

دست بر قلبی بزن آرام و نرم

خنده ای کن ای بت عیار بزم

خنده ات درمان درد و زخم هاست

بوسه ات مرهم به روی زخم هاست

پیر چون پروانه ای دیوانه وار

دور  شمعش در طوافش همجوار

دست پیر ودخترک در دست هم

زلف دختر موی نرمش  دوش هم

دخترک می گفت و پیرش می شنید

 لحظه شیرین و صلش می دمید

عشق تابید و دل هردو شکفت

راز این عطار هم هرگز نگفت

دخترک خوشحال بود و مست مست

ناگهان از [واب نازش سخت جست

مادرش  آرام بوسه زد بر او

دخترم بیدارشو  کاری بجو

خواب تا کی  خواب دیدن هم بس ست

میوه شیرین من  خفتن بس ست


ادامه دارد