شبی که وسوسه ها تو را در دام من انداخت

به دام تو دل مرا  ابروی تو انداخت

ز زلف تو تیری چه تیز بر قلب من افتاد

 به یک نگاه تو هزار وسوسه به قلب من انداخت

نبود جز نگاه و وعده و قرار و کنار و نیاز لب بر لب

در آن دم کوتاه که مردم چشمم به مژه ها انداخت