پیر و دختر (8)
مادرش آرام بوسه زد بر او
دخترم بیدارشو کاری بجو
خواب تا کی خواب دیدن هم بس ست
میوه شیرین من خفتن بس است
دخترک بیدار شد از خواب خویش
خواب شیرین بود یا تلخ وپریش
خود نداست این معما را چه بود
پیر را با دختر برنا چه بود
گفت شاید از زیادی خوردن ست
سینما رفتن و اکران دیدن ست
رفت آن روز از دوباره جستجو
مادرش می گفت رو کاری بجو
رفت اما هر چه گشت و هر چه گشت
با دلی مغموم و غمگین بازگشت
مادرش آمد که دلداری دهد
بر دل زخمش کمی مرهم نهد
گفت مادر دخترم غمگین مباش
چون خدایی هست درد آگین مباش
ظهر بود و دخترک تنها به خواب
در سراب و خواب او دنبال آب
این چه خوابی بود سریالی بلند
فیلم هندی بود یایک پوزخند
صبح چون شد باز فکر کار بود
فکر بیکاری زاو جان می ربود
ناگهان زنگ و صدایی پشت آن
گفت کاری نزد ما باشد بدان
رفت دختر در پی آن زنگ صبح
دیدی مردی منتظر هنگام صبح
ادامه دارد
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۸ ساعت 1:30 توسط ما
|
به نام خدای عشق