گفت یاری قلب  من نان آور ست

نان  نه از رنج و تعب نی گندم ست

نان را باید در دکان عشق جست

نانوایی را بگو باید که بست

وقتی از رنج و غمی قلبت شکست

چون که تنور دلت  آتش ببست

تو بچسبان نان خود را بر دلت

نان تفدیده . برشته بر دلت

نان قلب خویش را خوردم بسی

هیچ دیدی سیر شد از دل کسی

تو که زرزوری و دانه می خوری

کی زقلب خویش  دانه می خوری