پیر و دختر (11)
گفت کارت منشی رییس بخش
دخترک خوشحال قصد خانه کرد
خنده لب مسرور شکر وشادی کرد
مژده وخوشحالیش در چهره بود
مادرش از دخترک بوسه ربود
دخترم بر تو لب خنده خوش ست
شاد باش از شادیت مادر خوش ست
سینه مادر فراخ از خنده ات
قلب من نزدیک قلب و سینه ات
قلب مادر لانه مهر و صفاست
مهر ولطفش شعله مهر خداست
چون که فردا رفت دختر بهر کار
صحنه ای آمد بیادش بی غبار
رییس آن بخش را چون دید پیر
یادش آمد خواب آن پیر اسیر
گفت با خود باز پیر آمد مرا
این چه شانسی و چه بختی مر مرا
پیر اما با صدایی نرم و گرم
مرحبایی گفت با لبخند نرم
گفت کارت باشد اینجا سهل و خوش
منشی من باش ای مهمان خوش
دخترک در فکر و حیرت در عذاب
ای خدا بیدار هستم یا که خواب
او همان بود و قیافه هم یکی
لهجه و لبخند و لحنش هم یکی
من نمیخوام دگر کار وحقوق
باز برگردم من به خونه بی حقوق
یا بمانم نزد او و کار و بخش
این نباشد همچو آن در خلق و نقش
به نام خدای عشق