سپیده دم
دگر به خواب من نی شوی نگار من که خواب تو ندیده ام نگار دلربای من
به انتظار تو نشسته ام سپیده دم نه چشم من به خواب می رود نگار دلربای من
تو را ندیده ام به شب به صبح دم مرانخوانده ای دگر نگار دلربای من
به باغ رفته ام سحر کنار بلبلان مگر بیابمت بجویمت ببینمت نگار دلربای من
کنار ساحل تو ام به موج تو نگاه من چرا چو موج می روی نگار دلربای من
قدم به شهر چون نهم به کوی تو قدم چه سخت می شود نگار دلربای من
نه در کنار من تویی نه از خیال رفته ای مر ابکش به غمزه ای نگار دلربای من
مرا چو خوار کرده ای به اوج دار برده ای نهان بکش طناب را نگار دلربای من
مرا دل پریش بس پریش کرده ای مرا مزن به زخم من نمک نگار دلربای من
میا به خواب من دگر شود دوباره چشم تر مخواه کوری بصر نگار دلربای من
به نام خدای عشق