آه از حیرت از این تردید و شک

وه چه تاریک ست این دنیای شک

شک اگر چه بین تردید و یقین

مرز ایمان ست در دنیای دین

لیک اگر تردید باشد تا ابد

زندگی تاریک می گردد چه بد

دخترک چون رفت سوی خانه اش

راز خود خود پنهان کرد از مادرش

چون که فردا شد  به خوابی رفت سخت

گفت کاری من نخواهم  سخت سخت

مادرش میخواست بیدارش کند

نزد کارخویش اعزامش کند

دخترک خود را به خوابی سخت زد

گوئیا صد سال خفته تا ابد

گر کسی خواب است بیدارش کنید

از شب غفلت  رهاسازش کنید

آن که خود را خواب زد وقت سحر

کی  ببیند آفتابش چون گوهر

خویش را بیدار کن از  از عمق خواب

تا ببینی گوهری بهتر زخواب

آن که خود را خواب زد غافل بود

از جمال صبح جان غافل بود

مادرش بالای سر می زد صدا

دخترم بیدار شو بهر خدا

هر کسی عهدی دهد بر کار خود

تنبلی را وانهد در کار خود

دخترک هم گوش بسته هم بصر

پاسخ مادر نداده   زان خبر

گفت بیمارم من امروز ای عزیز

بر دل ریشم بیا مرهم بریز

مادرم ای مهربان دلدار من

این چه  بختی بود بخت تار من

من نمیخواهم دگر کاری چنین

نزد تو می مانم ای مه جبین

مادرش چون ناله دختر شنید

قلب نازش از غم دختر تپید

گفت نازم دخترم امروز باش

نزد من در خانه ات آرام باش

لیک فردا چون شود وقت سحر

چابک وشاداب شو شوری به سر

رو سر کار و بکن  حمد وسپاس

مفت از دستت مده این بخت و شانس

چند ساعت چون گذشت از خواب خوش

دخترک بیدار شد با ناز و خوش

ناگهان زنگی صدایی آشنا

دخترک را خواند مردی آشنا

گفت  ای منشی چرا غایب شدی

روز اول گویی آزرده شدی

نرم نرمک مرد با دختر چو گفت

دخترک خوشحال شد حرفش شنفت

گفت می آیم کنون  ای خوش زبان

بردی از من جان وجانم شد  جوان

او شتابان شد به سوی کا ر خود

اشتیاقش بی سبب شد صد نخود

رفت و دفتر را گشود  و کام دل

برد از رایانه اش صدکار دل

پیرمرد آمد کنارش  لحظه ای

تا ببیند کار او را لحظه ای

دید کاری بس شگفت او کرده بود

کار ماهی ساعتی  او کرده بود

گفت چون کردی چنین کاری بزرگ

گفت رایانه  بدانم  من بزرگ

کار رایانه چنین آسان کند

کار ها را ساده و بهتر کند

گفت من هم رایانه دانم لیک کم

اگر مرا علمی دهی زین بیش و کم

من حقوقی بیشتر گویم تو را

می کنم جبران محبت مر تو را

دخترک خوشحال شد از لطف پیر

گفت روزی ساعتی درسی بگیر

چند روزی می شوی استاد من

چون تویی فرهیخته درعلم و فن

روزها می رفت و دختر نرد پیر

شادبود و خوش  به کار خود اسیر

گاه تا شب نزد کار و پیشه بود

صبح تاشب عشق کار خویش بود

پیر روزی دخترک را خواست زود

تا بیاموزد به او چت را چه زود

دخترک با شوق وشوری و شاد و خوش

پیر را با چت نمودن  کرد خوش

گفت باید چند روزی چت کنیم

تا فنون چت در این مدت کنیم

ظهرها وقت چت آن دو چو شد

آیکون ها بین آن دو جار شد

ناگهان دختر برای  یاد او

آیکون بوسه زد دختر به او

پیر چون این بوسه را جانانه دید

عشق را در چت همی جانانه دید

ادامه داره