گفت با خود باز فردا چون شود

با تماسی پیر را جویا شود

باز او را در خیال و وهم و خواب

مست یک جامش کند همچون شراب

لیک چون فرداشد و روزو نهار

دخترک بیدار شد خسته زکار

کار دیشب بود کاری تازه تر

او قدم زد در رهی پر دردسر

چون که بیداری شد وچشمان باز

از خدا ترسید  آن آگاه راز

گرچه خلوت بود و کس او راندید

هیچ کس اسرار آنها را ندید

لیک او می دید و سر را می شنید

من چه کردم؟  این منم ؟فکرم پلید

من چرا بوسه زدم  تسلیم او

من مگر دیوانه بودم همچو او

دخترک می گفت با خود این سخن

اشک ها می ریخت  بر کوه و دمن

بست او راه تماس و ارتباط

تا شود راحت  از این بد ارتباط

گفت دیگر من نگیرم راه چت

یا تماسی  بویه ای از پشت خط

چند روزی راحت از موبایل بود

از مسج هاراحت و آرام بود

پیر هم آن روز افسرده زخویش

سرنش می کرد خود رانزد خویش

گفت با خود سالها بودی امین

دردایمان داشتی  پروای دین

این چه کاری بود ای پیر خرفت

بازی ابلیس شد برتوشگفت

بایدت امروز تا توبه کنی

خویش را از این گنه فارغ کنی

اشک های پیر هم چون سیل شد

قلب او لرزید و جان دلگیر شد

چند روزی در عذاب و دل پریش

حسرتی می خورد از اعمال خویش

آب شد جسمش  نحیف وناتوان

من چرا دادم به شیطان این عنان

من عنان نفس را دادم به  او؟

یا شدم من  ای خدا شیطان خو

گفت من دیگر نخواهم چت کنم

عشق بازی با دل دختر کنم

سن من با دخترک همچون پدر

من نخواهم بهر او این دردسر

پیر و دختر هر یکی از هم جدا

راه خود را دید و درمان و شفا

چند روزی دخترک در خوبش بود

عقل دل  را در هماوردش ربود

 ادامه دارد منتظر بقیه اش باشید