من روم جای دگر در کوپه ای

یا بمانم غمزده در گوشه ای

باز حیران مانده ام بی اختیار 

در عجب از کار سخت روزگار 

مانده حیران دخترک در پیش در

ساک در دست  و پدر در پشت سر

گفت دختر را چرا استاده ای

 جسم و جان را بی جهت غم داده ای

لاجرم دختر درون کوپه رفت

با سلامی سرد نزد پیر رفت

چون که بنشست و پدر آمد همی

پیر در  ذهن پدر آمد دمی

گفت گویی می شناسم من تو را

ازجوانی  با تو دارم  ماجرا

در کلاس مدرسه بودیم ما

همکلاس و یار هم بودیم ما

 گفت من بودم کنارت در کلاس

برد  از ما زندگی حال و حواس

خاطرات پیر  زنده شد  چو دید

همکلاس خویش را بی وعده دید

 صحبت از ماضی شد و عهد شباب

از گذشت عمر چون   آب و سراب

یاد شد از دوستان در آن زمان

از امید و خواهش و بیم  زمان

آرزو گاهی سراب  زندگی ست

گاه خواهش ها چو آب زندگی ست

زندگی  گاهی سرای بیم  هاست

گاه هم چون صبح زیبا و رهاست

گاه شادی بر لب و دل می دمد

گاه حنده از لب و دل می رمد

دوستی یعنی  زبان و دل یکی

همدلی همرنگی و باهم یکی

دوستان عهد دیرین در صفا

چون زلال آب در عهد و وفا

دوستی اکنون شده بر آب و رنگ

لاجرم پایان آن باشد به ننگ

دوستان مصلحت جو در سراب

هر کسی نفعی بجوید زین حباب

از سراب نفع و سود و منفعت

کا ر دنیا دوستان  بر مصلحت

لیک عشق و دوستی برنفع نیست

خود فراموشی دوای  دوستی ست

دوست خود را می کند قربان دوست

چون گلستان ست آتش چون ز اوست

دخترک می دید عشق آن دو را

دوستی و مهر و شرح ماجرا

ماجرای دوستی در عهد دیر

کودکی با عشق هم تا عهد پیر

مانده چون گوید جواب عشق را؟

فاش گوید ماجرای عشق را؟

با پدر گوید  زپیر و کار او؟

از اداره  منشی و جریان او؟

مانده شرمنده  زخود و زکار دل

ازپدر و از پیر  گشته او خحل

 باز دخترک بر سر دو راهی بنده خدا حالا چکار کند راهنمایی کنید لطفا

ادامه دارد