داستان دختر و پیر 17
یا بمانم غمزده در گوشه ای
باز حیران مانده ام بی اختیار
در عجب از کار سخت روزگار
مانده حیران دخترک در پیش در
ساک در دست و پدر در پشت سر
گفت دختر را چرا استاده ای
جسم و جان را بی جهت غم داده ای
لاجرم دختر درون کوپه رفت
با سلامی سرد نزد پیر رفت
چون که بنشست و پدر آمد همی
پیر در ذهن پدر آمد دمی
گفت گویی می شناسم من تو را
ازجوانی با تو دارم ماجرا
در کلاس مدرسه بودیم ما
همکلاس و یار هم بودیم ما
گفت من بودم کنارت در کلاس
برد از ما زندگی حال و حواس
خاطرات پیر زنده شد چو دید
همکلاس خویش را بی وعده دید
صحبت از ماضی شد و عهد شباب
از گذشت عمر چون آب و سراب
یاد شد از دوستان در آن زمان
از امید و خواهش و بیم زمان
آرزو گاهی سراب زندگی ست
گاه خواهش ها چو آب زندگی ست
زندگی گاهی سرای بیم هاست
گاه هم چون صبح زیبا و رهاست
گاه شادی بر لب و دل می دمد
گاه حنده از لب و دل می رمد
دوستی یعنی زبان و دل یکی
همدلی همرنگی و باهم یکی
دوستان عهد دیرین در صفا
چون زلال آب در عهد و وفا
دوستی اکنون شده بر آب و رنگ
لاجرم پایان آن باشد به ننگ
دوستان مصلحت جو در سراب
هر کسی نفعی بجوید زین حباب
از سراب نفع و سود و منفعت
کا ر دنیا دوستان بر مصلحت
لیک عشق و دوستی برنفع نیست
خود فراموشی دوای دوستی ست
دوست خود را می کند قربان دوست
چون گلستان ست آتش چون ز اوست
دخترک می دید عشق آن دو را
دوستی و مهر و شرح ماجرا
ماجرای دوستی در عهد دیر
کودکی با عشق هم تا عهد پیر
مانده چون گوید جواب عشق را؟
فاش گوید ماجرای عشق را؟
با پدر گوید زپیر و کار او؟
از اداره منشی و جریان او؟
مانده شرمنده زخود و زکار دل
ازپدر و از پیر گشته او خحل
باز دخترک بر سر دو راهی بنده خدا حالا چکار کند راهنمایی کنید لطفا
ادامه دارد
به نام خدای عشق