کنار ضریح ت عروسکی دیدم

پنداشتم کودکی آن را فراموش کرده ست

یا از دست  کسی افتاده ست

اما باز  عروسکی دیگر

و دیگرانی که برای ت عروسک هدیه آورده اند

مگر تو خردسالی

مگر تو کودکی

تو بزرگی به وسعت تاریخ

تو از سلاله عرشی

و از قبیله آسمان

تو روح دریایی  به وسعت اقیانوس

یزید پنداشت کودکی خرد سال هستی

من چرا برای تو عروسک هدیه بیارم

مگر  تو ..........