داستان دختر و پیر ( 20)
پوشش دختر همانند پسر
گفت دختر ای پدر ما خفته ابم
خواب ؟بیداریم ؟ یا آشفته ایم
چون پدر می دید ظاهر را عجیب
گفت ای جان و دلم دیدم غریب
دخترم تقلید کوری مد شده
این تمدن بهر ما ظاهر شده
علم در تقلید مد و غرب نیست
این تمدن لایق این شهر نیست
من نمی گویم جوان چو ن پیر باش
یا چون من افسرده و غمگین باش
شاد باش و شاد زی و شاد گو
پرتوان از عشق و از فریاد گو
لیک شادی در حباب رنگ نیست
حفظ اصل و ریشه ات هم ننگ نیست
ریشه ات در خاک پاک بندگی ست
ساقه ات سر سبز از این زندگی ست
ریشه در فرهنگ حافظ راه تو
سعدی و ملای رومی شاه تو
بوعلی .سینای طور وصل ما
عشق عطار ست و رازی اصل ما
گفت دختر کهنه شد این راه و رسم
فکر نو با عقل کهنه همچو خصم
این تنوع این مد و این آب و رنگ
از چه داری با جوانی قصد جنگ
گفت با نسل جوان من دلخوشم
از نگاه و عشق آنان سرخوشم
عقل پیر و عشق واحساس جوان
بال پرواز ست در هر دوجهان
گفت دختر ای پدر ای خوش یقین
بهر دکتر آمدی یا بحث دین
واحد عرفان و بحث فلسفه ست
یاکلام و درس رد سفسطه ست
خنده بر لب های هر دو نقش بست
زین سخن بحث کلامی هم شکست
ساعتی دیگر گذشت از ماجرا
بحث ها شد از ترافیک و هوا
آسمان آلوده و شهری شلوغ
چشم پردود و فضا بوق ست و بوق
لحظه ای دیگر مطب چون شد عیان
با پزشکی حاذق و شاد و جوان
گفت دردت چیست ای آقای من
گفت شادی نیست درسیمای من
فلب من گاهی به تندی می زند
گاه آهسته به ضعفی می زند
چشم من کم سو شده بی اختیار
گوش سنگین و جلوی چشم تار
اشتهایم کور و جسمم شد نحیف
ناتوان گشته توانم شد ضعیف
گفت دیگر چیست دردت ای پدر
آنچه گفتی نیست دردی در نظر
هر چه گفتی علتش پیری بود
علت پیری ز نومیدی بود
علت افسرده دل در فکر اوست
فکر بد در یاد و هم در ذکر اوست
عینک تیره مزن بر چشم خود
تیره می بینی جهان در چشم خود
چون جهان زیباست زیبا هم ببین
تابش خورشید بر گل ها ببین
شاد باش و شادی زی شاداب کن
قلب خو د را با خدا سیراب کن
دخترک پرسید ای دانا طبیب
مجلس وعظ ست اینجا ای عجیب؟
گفت جسم وجان زهم بیگانه نیست
شادی و تفریح در غم خانه نیست
می دهم دارو و قرصی بهر تن
می دهد تسکین رنج این بدن
رنج و درد روح را درمان جداست
درد و درمان و شفا نزد خداست
چون پدر بشنید راز درد خویش
گفت دانستم دوای زخم و ریش
رفت با دختر به سوی سرنوشت
تا ببیند حق چگونه این نوشت
گفت رنجم دخترم از رنج توست
سرنوشت من زفرداهای توست
لیک فهمیدم کنون فردا زماست
نقش امروز ست در فردای ماست
زود باید رفت منزل در هتل
یار من خفته ست گویا در هتل
در هتل استاده مردی منتظر
بی خبر در رنج همچون محتضر
گفت من مردم از این تشویش دل
بی خبر رفتید و من ماندم خجل
در کنار یار در رنج و خوشی
دست باید بود در هر ناخوشی
شکوه اما من ندارم ای رفیق
در کنارت مانده ام یار شفیق
مژده اما دوستان با وفا
دعوتی آمد مرا از با صفا
من برادر زاده ای دارم جوان
نیک مرد ی قد رعنا خوش زبان
چون خبر دانست و جریان راشنید
بهر دعوت آمد و اینجا رسید
گفت ای جان و دلم ما خسته ایم
بهر خوابی ناز ما دل بسته ایم
روز فردا چون دمد صبح امید
قصد او با گوش جان باید شنید
مهر چون تابید و صبح آمد پدید
نیزه خورشید بر شهرش رسید
گفت پیر ای دوستان بیدار باش
بهر رفتن نزد او آماده باش
آن جوان آمد پس از لختی دگر
با سلامی گرم زد حرفی دگر
گفت خوش صبحی ست صیح زندگی
تابش مهر ست نقش زندگی
پیر گفت ای بنده خوب خدا
حرف ها بگذار ای مرد صفا
باید کنون رفت با هم گردشی
شهر رابینیم و باهم چرخشی
گفت دختر با پدر ای مهربان
من نیایم با تو و پیر و جوان
من ندانم کیست او و راه او
با غریبه کی شوم همراه او
از غریبان فاصله باید گرفت
من نیم افسرده یا پیری خرفت
گردش و تفریح خوش باشد ولی
ناشناسان را نگو هر دم بلی
گفت دختر جان کنون عاقل شدی
لیک از این امر تو غافل شدی
آشنای ماست این مرد جوان
سال ها بودیم با هم همچو جان
این جوان فرزند همکار من است
او عزیز یار دیرین من ست
پیر گفت ای دوستان این بحث چیست
زود باید رفت این تاخیر چیست
لاجرم دختر پذیرفت این نظر
همره پیر و جوان شد در سفر
چون گذاری بوددر شهری عجیب
خنده بر لب گشت از امری عجیب
مردم این شهر زیبا و قشنگ
هر کسی با دیگری در فکر جنگ
آن یکی می گفت من سبزم بدان
دیگری می گفت غیر من نخوان
پرچمی و سبز و قرمز آبی ند
مردم این شهر بی رنگی نیند
رنگ ها مرز جدایی افکندند
مردم بی رنگ اصل وجوهرند
جوهر مردی به رنگ و زنگ نیست
راه مردان خدا این جنگ نیست
وا نهید این جنگ رنگ و مرزها
دوستداران وطن بهر خدا
صبح تا شامی و گشتی دل پذیر
لحظه ها خوش بود بهر هردو پیر
لحظه برگشت شد چون نیمه شب
لحظه تودیع شد هنگام شب
لحظه ای چشمان دختر تار شد
گویی از رنجی نهان بیمار شد
با پوزش از همه دوستان هر کاری کردم داستان تمام بشود دخترک راضی نشد آخه اون به شما عادت کرده
و دوست نداره به این زودی بره خونه بخت و با شما خداخافظی بکنه ولی قول می دم هفته دیگر آخرش باشه باشه؟ از من ناراحتید ؟ خوب چکار کنم ؟ مگه تقصیر منه
دختر داستان نمی خواد بره.......
به نام خدای عشق