پیر و دختر ( بخش نهایی )
این زبان از پیش گفته ناز را
این زبان شرح دلم را می سرود
چون توان این خاطره از دل زدود؟
پیر با خود بود و بیخود از نگار
هوش رفته از سر عاشق چه زار
پیر با خود گفت ای دانای راز
عقل خود بگذار قاضی در نیاز
چون تو را بحران پدید آمد همی
عقل حاکم کن نه احساس دمی
من اگر پیرم چرا خواری کنم
از دل و دلداگی زاری کنم
آرزو خوب ست و امید و صفا
لیک خود بینی نباشد از وفا
من جوانی کردم و دل باختم
زندگی بهر جوانی ساختم
اینک اما نوبت عقل ست و داد
پس چرا حق را به حقداران نداد
هر چه بود و هر چه هست از نعمتی
بهر خود کردی بدون زحمتی
پست ها و مسکن و شغل و حقوق
بهر پیران ست املاک و حقوق
کی جوان بهره برد از زندگی
شور و عشقی نیست جز افسردگی
گفت با خود پیر من گویم به او
راز عشق ت ای برازنده به خو
رفت پیر عشق مرد خوش سخن
تا بگوید دخترک را این سخن
در حضور دختر و بابای او
پیر گفت این راز را چون مو به مو
دخترک مبهوت شد حیران ز راز
چون بگوید با پدر از سر و راز
با نگاه خویش پرسید ای عزیز
چون شد آن احساس مستت ای عزیز
پیر از شرم و حیا لبریز شد
چشم تیزش مملو از پرهیز شد
گفت با دختر ز عمق جان خود
زندگی عشق ست باقی خواب و خورد
لیک پیری با جوانی ساز نیست
سن پیری لایق این ناز نیست
گفت دختر اندکی مهلت دهید
تا ببینم زین گره می شد رهید
دخترک در خویش بود و در خفا
اشک ها می ریخت از جور و جفا
من چه سازم با دل دیوانه ام
من چرا با عقل چون بیگانه ام
کی جوانی با دل پیری بساخت
پیر پر ضعف ست در میدان تاخت
این جوان برنا دل و عاشق صفت
سرو قامت چون بهاران در صفت
چند روز ی خویش را توجیه کرد
عشق پیشنین را چنین توجیه کرد
گفت ای بابای خوبم ای حبیب
من ندارم جز تو ومادر حبیب
گرتو و مادر مرا مهلت دهید
من بلی گویم مرا رخصت دهید
پیر چون آری شنید وشاد شد
چهره اش از شوق پرفریاد شد
چهره اش فریاد و شور و شوق بود
بهر این زوج جوان پر ذوق بود
گفت اما گر بگویم نکته ای
خواهشی دارم ز راز خفته ای
آرزویم هست در این عمر تنگ
خویش را آزاد سازم بی درنگ
دوست دارم توشه ای سازم همی
شاد سازم قلب محتاجی دم
ثروتی دارم مرا یاری کنید
پول راکد را کمی جاری کنید
گر مرا خرسند سازد توشه ام
بهره ها سازد مرا این خوشه ام
گفت دختر آرزویت مبهم ست
راز خود گو دل ز غفلت در غم ست
گفت من رازی نگویم در خفا
روز عقد تو چو باشی در صفا
خواهش خود گویم و این رازرا
رایگان نفروش عشق و ناز را
روزها ی عشق باز آمد پدید
دختری برنا و عشقی هم جدید
چون کبوترهای عاشق در هوا
آسمان زندگی شان پر صفا
پیر و بابا شاد و شنگول و بهین
زندگی زیباست با عشقی چنین
ابن زمین با عشق آباد آمده ست
هر خرابی از دل کین آمده ست
چند روزی چون گذشت از ماجرا
گفت پیر عشق آن مرد خدا
فرصتی نیکو شد و گاه سرور
روز عید ماست روزی پر غرور
چون طلوع عشق آید در ربیع
احمد و محمود آن ما را شفیع
وعده گاه عقد این خوبان شود
جشن ما این بار صدچندان شود
عید میلاد و چنین پیوند پاک
نور و رحمت بارد و نعمت به خاک
خلقت او شد کمال هست ما
خال لب هایش سماع مست ما
از الف تا دال نامش رازهاست
سر هستی خفته در این نازهاست
این مبارک روز عید هستی ست
هستی افلاک در این مستی ست
آفرینش چون طفیل نام اوست
مستی حور و ملک در جام اوست
گفت آن مرد جوان ای پیر من
هر چه گویی آن شود در دین من
دخترک هم گفت آری ای عزیز
بهتر از این روز کی باشد عزیز
وعده ای خوش باشد این روزخدا
وحدت آرد بین جان هایی جدا
وحدت جان وحدت قلب و دل ست
وحدت اندیشه ها مهر دل ست
گفت اینک من بگویم راز خویش
لیک من خواهی بلی را پیش پیش
گفت باید قول خود کامل کنم
وعدهای چون داده ام با خود کنم
هدیه ای دارم برای این دو زوج
خویش را من شاد سازم همچو موج
خانه ای شیک و صفادار و جدید
هدیه سازم بر شما در روز عید
موج شادی و تعجب شد عیان
چون زبان وامانده از گفت و بیان
گفت اینک وقت بحث و گفت نیست
منتی بر این جوان و جفت نیست
غصه ای بود و مرا صد قصه شد
چون مرا اتمام این صد غصه شد
داستان دخترک افسانه نیست
پیرمرد عشق را این خانه چیست
خانه یعنی لذت و خورد و خوراک
آنچه داری از خود و این قطعه خاک
گر دهی با میل و رغبت با سرور
شاد سازی خویش را با صد غرور
داستان پیر و دختر شد تمام
قصه های عشق اما ناتمام
تلخ گاهی قصه عشق آمده ست
گاه چون فرهاد و شیرین آمده ست
گاه پر غصه پر از درد فراق
سوزشی قلبی جگر کرده چه داغ
قصه ما اینک اما خوش دمید
وصل شد شوقی دگر بر دل رسید
به نام خدای عشق