بی عنوان
شديدا عجله داشتم اما راه بند آمده بود و خيابان ترافيك شديد داشت.حدس زدم باز تصادف شده باشد ......... نه تصادف نبود .آمبولانس بهشت آباد بود و تعدادي ماشين كه متوفي را همراهي مي كردند...... ديگر عجله ندارم....
قبلا معني مردن را درك نكرده بودم!!! نمي فهميدم وقتي يكي فوت مي كند يعني چي؟!!!! هيچ حسي نداشتم نسبت به اين مقوله. اما الان با ديدن هر تابوت و مراسمي مي فهمم عزدار در چه حالي است!!! چرا فكر مي كردم پدرم فناناپذير است؟!! خيال مي كردم هميشه هست و خواهد ماند.....حتي وقتي مريض بود و توان حركت نداشت ،وجودش برايم اطمينان بخش و آرامش بخش بود.باورم نمي شد رفتني است ........ اگر مي دانستم كه شب آخر تنهايش نمي گذاشتم.اصلا حتي يك ثانيه به فكرم نرسيده بود صبح آن شب از دنيا برود.لحظه مرگ تنها بود.........
اين موضوع مدتهاست كه داره داغونم مي كنه.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ ساعت 12:21 توسط ما
|
به نام خدای عشق