دیگر نمی پرسد کسی احوال یاران

 دیگر نمی پرسد کسی احوال یاران

گویی زبان لال است  در زنجیر و زندان

دیگر کسی کامنت هم  درسر ندارد

اما زبان تیز است بهر قتل خوبان

کامنت بوسه شدگران وعشق کم شد

وبلاگ ها مسدود و تعطیلی فراوان

وبلاگ دختر ها فراوان بود اما

هرکس که شوهر کرد شد قاطی مرغان

وبلاگ خود را بست وشد او را فسانه

کامنت های خوشگل و آیکون یاران

اما پسرها  ای امان از نسل بیکار

اندر شکار دختران چون شیر غران

هر روز با نامی و وبلاگی مسج ها می فرستن

قربان عشق لیلی و فرهاد وش در سلک مستان

روز دگر با دیگری مجنون عشق اند

صد قصه می گویند وشعر نو سرایان

زرزور چون می بیند این راز عجب را

محزون نشسته گوشه ای چون بی نوایان

ما را نوای عشق بود و سازمستی

اکنون چرا وبلاگ ها گشته پریشان

 

 

 

 

بر دامن مشائیان  اعجاز بستند

دیگر نمانده یک بهانه بهر ماندن

رفتن چه سخت و ماندن نیز بی عذر و بهانه است

دیگر کسی یک صبح به خیر خشک هم در سر ندارد

حتی تکان سر  دیگر سلام مهربانی نیست اما

شاید تعجب های ما هر روز افزون است از دی

دیروزمن از یک تعجب مات ماندم

امروز اما بی تعجب زندگی ها سخت سخت است

هر روز ما را با  تعجب سیر کردند

حیرت به دندان زندگی هموار کردند

دیگر اگر میلیاردها در لحظه ای گم گشت جای پرسشی نیست

دیگر اگر عرفان کاذب شهره گردد حیرتی نیست

حتی اگر جادو و جنبل سکه گردد چاره ای نیست

در هاله ای از نور گر اعجاز گردد شبهه ای نیست

گر از حرامی  بارها تجلیل گردد چاره ای نیست

دیگر اگر اشراقیان بی بهره گشتند

بر دامن مشائیان  اعجاز بستند

دیگر اگر  خورشید را  بر دار کردند

دیگر اگر

دیگر اگر حتی خدا را  تهمت و انکار بستند

حتی اگر بر دامن رزمندگان خروار  تهمت بار کردند چاره ای نیست

 

 

خنجری بر قلب آرد تیز تیز

 عشق مستی در شبی بیمار نیست

 عشق حتی لحظه انکار نیست

عشق کی گفته شب وصل و خوشی است

عشق فریادی زهجر و بی کسی است

هجر عاشق می سازد و دیوانه نیز

خنجری بر قلب آرد تیز تیز

عشق با عاشق  ندارد رحم هیچ

دره تاریک است و راهی پیچ پیچ





 

بدون عنوان!!!!!!!!!!

 

« من نمیدونم چطور می توانم در دنیایی باشم که پدرم توش نیست.»

این جمله رو یکی از هنرپیشه های فیلم آناتومی گری گفت.وقتی پدرش فوت کرد.کاملا درکش می کنم.

به کجا چنین شتابان؟

به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم.

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا، سرایم

سفرت به خیر اما

 تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها، به باران

برسان سلام ما را

 

محمدرضا شفیعی کدکنی

پسته لال

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

 

حسین پناهي

قبله گه مستان

ای خال لبت  قبله گه بوسه رندان

 ابروی تو سجاده و محراب شهیدان

یک غمزه زدی ماه ز خجلت شده محجوب

  منظومه خورشید به عشق ت شده خندان

 



عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکدگر ویرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که در همسایه صدها گرسنه

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب ژیمانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان

دیگری ژوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراژای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی

ناز بر یک ناروا خاری می فروشد

گردش این چرخ را وارانه بی صبرانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

تاب تماشای زشتکاری های این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد...

 

شاعر: نمی دانم

میلاد حقیقت مجسم عدالت مبارک

روز زن  (( شتر در خواب بیند پنبه دانه)) قسمت اول

 این شعر تقدیم به همه زنان  می گردد با احترام


روز زن شد  شاد شد سکه فروش

جیب من خالی شد از هرچه قروش      (( قروش واحد پول قدیم))

 گفته بودم بهر این روز بزرگ

 دسته ای گل می خرم از گل فروش

می دهم آن را به همسر با خلوص

 قلب پاکم باشد  و پیک سروش

چند روز  خوش بودم با این خیال

 نقشه ها می چیدم و بودم خموش

 یک  دو روزی مانده بود از واقعه

بحث شد از  شادی و از عیش و نوش

گفت همسر  با تو من شادم  ولی

مانده در ذهنم گلایه نی خروش

سال پیشین روز زن  یادم نرفت

 مانده در خاطر مرا آن گل فروش

 یک گل پژمرده آوردی  مرا

 نصف شب بود و صدایت پر خروش

گفتمش  من توبه کردم سال پیش

بعد از آن گشتم تو را حلقه به گوش

 گفت امسالت چه باشد  هدیه ها

گفتمش  یک گل دهم صد سکه روش

گفت من را مسخره کردی   عجوز    ((  عجوز  یعنی پیر))

از تو من سکه ندیدم  جز قروش

گفتمش از کارمندی همچو من

هیج ناید جز  گلی از مانده های گل فروش

گفت می دانم تو را عرضه نشد

تا شوی بازاری و در  حجره ای کالا فروش

گفتمش  لقمه حلالی می خورم با آبرو

گفت  تهمت می زنی بازاریان را هان خموش

گفتمش  من با قناعت بار خود منزل برم

گفت هذیان گو شدی رفتی ز هوش

گفتمش  این عقل را من بارها گفتم طلاق

گفت  من هرگز ندیدم در کنارت عیش و نوش

گفتمش صدق و صفا و راستی در زندگی آورده ام

گفت  می دانی که کالایت ندارد قیمتی بهر فروش

گفتمش  عقل تو را امروز نا قص ندیده ام

گفت  عقل خفته ام را خورده موش

گفتمش شوخی مکن ای همنشین سال ها

گفت با خنده مشو دلگیر ای دریای هوش

گفتمش از خنده ات  چون لعل می بارد امید

گفت ای شوی م مشو ناراحت از جوش و خروش

گفتمش بر گو سخن این  قصه چیست

گفت بهر روز زن آماده کردم من برایت  جام نوش

گفتمش ای یارخوبم چیست این سور پریز

گفت آوردم تو را تازه عروسی   شیک پوش

گفتمش هذیان چه گویی این چه باشد ای عزیز

گفت این باشد جواب زحمتت ای ژنده پوش

گفتمش هرگز نخواهم  جز تو و قلب تو ای محبوب من

گفت من قلبم به تو دادم ولی این هدیه روش

گفتمش من خواب می بینم کنون یا در جنون

گفت آماده شو برو در حجره ات با عیش و نوش

داشتم می گفتم و می گفت با اصرار ها

تا به اصرارش شدم داماد و او هم ساقدوش








 

روز زن مبارک باد

 روز میلاد فخر زنان جهان  بانوی دوعالم  فاطمه زهرا  مظلومه  پهلو شکسته که روز زن و مادر نامیده شده است

به همه مادران و زنان مبارک باد


شاد و پیروز باشید زنان قهرمان     مادران شیر دل   ومهربان

شوخی با وبلاگ دختر ترشیده (0قسمت اول)

 با پوزش از وبلاگ دختر ترشیده  این شعر فقط یه شوخیه  جدی نگیرید  تبلیغات برای دختران ترشیده هم نیست

ضمنا جاسوسان خناس مبادا این شعر را به دختر ترشیده برسونند


دختری ترشیده ام                    مردان چرا بی عرضه اید

بارها پرسیده ام                       مردان چرا بی عرضه اید

در پناه همسر خود زن ذلیلی تا به کی؟

دست در دست قضای جیب خالی تا به کی

ترس و وحشت از دوم چرا دارید مردان شجاع

من بسی در انتظار شوهرم            مردان چرا بی عرضه اید

من بسی غم دیده ام                      مردان چرا بی عرضه اید

من نمی خواهم طلا و خانه و ماشین شیک

سن من از چل گذشت و انتظار زنگ در

تازه دامادی نمی آید گلی در دست   آن مسکین پسر

زنگ در را بارها تعمیر و تازه کرده ام

من بسی غم دیده و ترشیده ام          مردان چرا بی عرضه ایید

از شب بی شوهر تا آخر این عمر من ترسیده ام          مردان چرا بی عرضه اید

تازه وبلاگی زدم شاد و قشنگ  و بی مثال

شرح و جریان خودم را من نوشتم در مقال

بارها گفتم نمی خوام دگر شوهر ولی

 تازه ترفندی است این دامی برای آن رجال

باز هم شوهر نیامد  زندگی شد تار و بختم شد سیاه

گوش بر زنگم و چشمم روز و شب مانده به راه

موی من گشته سفید و چهره ام چین و چروک

 باز ماندم دختری ترشیده و پر درد و آه

کس نمی آید سراغ دختران پا به سن

جز زمین گیران  زن از دست داده نوح سن

یا که مطرودین از اهل و عیال و زندگی

پای در گوران خالی جیب و مسکن روی شن

دختری ترشیده ام                                  مردان چرا بی عرضه اید

زن ذلیلان  بارها پرسیده ام                       یک زن؟ چرا بی عرضه اید

داده شرع مصطفی تجویز  بهر چارتا

 تا شود حل مشکل   ترشیده ها

گر میانگین دو زن در خانه ای گردد درست

بهر جبران  میشود وارد زن از آن جا ها

باز ما ماندیم بی شوهر  چرا ترشیده ایم

از سیاه بخت خود ترسیده ایم

ما و مردان ضعیف زن ذلیل

بارها خواب عروسی دیده ایم

دختران یا رب چرا ترشیده اند

خیل مردان زمین بی عرضه اند

خواب دیدم شوهری دارم شبی

قد بلند و چار شانه  خوش لبی

در بغل بگرفتمش محکم  ولی

صبح دیدم  بالشم داده لبی


صدای شحنه می آید (قسمت سوم)

الا ای شحنه بیمار

کجای  آب بی دین است؟

صدای خشم می آید و شلاقی

که بر اندام نرم دختران صد زخم می کارد

و زنجیری که بر دست پسرها قفل می گردد

صدای شحنه می آید

چرا خلوت کنار آب می دارید

چرا چشمک به غیر محرمان دارید

کنون باید پسرها را به زندان برد

برای چند روزی موعظه ،ارشاد وشاید سیلی نرمی

مگر این شهر بی شحنه است

چرا این قوم بی دین است

 لب این شحنه خشک و با صدایی خشم تر

فریاد می بارید از حرفش و می غرید

 و با خیل سپاه خویش جوانان را به سوی قلعه زندان

به سوی مرگ می راند

صدای ناله می آید

ولی نه  این صدا ناله ای نیست

صدای ضجه و فریاد و هشدار است

صدای دختران دردمند عاشق شهر است

مکن فریاد ای شحنه

مزن شلاق ای بی رحم

اگر زندان و گر مرگ است

اول دختران  آماده مرگ ند

اینجا دردهای ما یکی

درمان ما همدردی عشق است

صدای ما ز جان دل

هوای ما هوای روشن عشق است

 به سان رود ما رودیم

کنارساحل آرامیم گاه و گاه در مدیم

بسان موج بالایم

چو دریاییم عمیق و پردل و آبی

صدای دیگری چون موج می آید

پسرهای جوان دربند

اما با زبان تیز خود

چون شیر می غرند

اگر در بند و زنجیریم

صدای ما ولی هنوز 

رسا و روشن و تیز است

اگر بر جسم شلاق است

اگر تیر  و اگر صد تیغ در کار است

ولی فریاد ما باقی است بر شحنه

کنون زنجیر خود را پاره باید کرد

صدای شحنه لرزان است

عزیزانم  اگر حرفی زدم از بهر ایمان است

من از ناموس و از غیرت و از ایمان می گویم

کنون باید به نزد قاضی پرعدل باید رفت

اگر قاضی کند حکمی

اگر آزاد باید کرد

اگر شلاق باید زد

فقط قاضی صلاح مملکت داند

پسرهای جوان با غمزه ای پر رمز

صلاح کار را با دختران گفتند

که پیش قاضی این شهر باید رفت

تا داد ستم های زمان گیرد

اگر قانون شهر این است

شکایت پیش او داریم

صدای داد می آید

و قاضی از بد بیداد می گوید





صدای شحنه می آید (قسمت دوم)

صدای شحنه می آید که می گوید

زلال آب عکس دختران دارد

و نا محرم نظر نا پاک می دارد

سزای مجرمی مرگ است

که از آبی لب خود تر کند اینک

 که عکس دختران دارد

الا بی شرم مردان

نگاه خویش بر گیرید از آبی که عکس دختران دارد

الا ای دختران  پرهیز از عشق وسزای آن

 سزای مجرمان مرگ است

صدای دختری با خنده می آید

کجایی شحنه بیکار

چرا از مستی عشاق بیزاری

چرا دین خدا را لوث می داری

صدای دیگری از دور می آید

الا ای شحنه بیمار

کجای  آب بی دین است؟

صدای خشم می آید و شلاقی

که بر اندام نرم دختران صد زخم می کارد

و زنجیری که بر دست پسرها قفل می گردد

صدای شحنه می آید










صدای شحنه می آید (قسمت اول))

 صدای عشق می آید

صدای نم نم باران صبحی پاک

و صد غنچه که از بوی سحر سرمست

به سوی زندگی با عطر می آید

صدای  خش خش پای کسی از دور  می آید

که بوی آشنایی در سبد دارد

 سحر لبریز می آید

شکوفه با سلامی گرم

و بلبل نغمه ای سرمست می خواند

درخت نارون  با تاک

درخت سیب با انگور

گل نرگس  گل خوشبو

همه با هم سلامی گرمی می گویند

 و بوی عشق می آید

کمی آن سو

دو دختر در کنارجو

جمال خویش را در آب می بینند

صدای آب می آید  که می گوید

صدای عشق می آید

پسرهای جوان آنسو

لبی از آب می جویند

که عکس دختران دارد

ولی ناگه صدای شحنه  می آید

..........

این داستان ادامه دارد





طغیان گرست اما ویران گر نیست

 زندگی چون رود همواره روان است  و چون دریا دارای جزر و مد گاه طوفانی است و گاه آرام

گاه از ساحل دور می شود و گاه بر ساحل یورش می برد 

طغیان گرست اما ویران گر نیست   اگر هم ویرانی کند در جای دیگر آباد ی می سازد

عده ای می روند و عده ای  می آیند

عده ای می میرند و عده ای متولد می شوند

واین سنت شیرین حیات است

پس همراه با زندگی روان باشیم و از رفتن نهراسیم

همراه با رود حرکت کنیم  تا زیبایی ها را ببینیم

چون دریا بزرگ و عمیق و گسترده باشیم

بر امواج دریا سوار شئیم تا غرق نگردیم

همراه با سحر نغمه شادی سرائیم

و شادتر از بلبل بر شاخسار زندگی بخوانیم

بر زندگی بوسه زنیم و از زیبایی هایش بوسه گیریم

بر لب لعل مادر زمین نقش بوسه کاریم

از خاک نرم و نمناک ساحل جوانی خانه آینده سازیم

و با غایق تند کارون پیما سوار شویم تا همره امواج بالا و پایین رویم

محبوب من

امروز برای فردا زندگی کن  و فردارا را قربانی امروز مکن

آن که رفت یادش در خاطر همه ست اما خاطر او با افسردگی ما افسرده تر می شود

از امروز

 

موتور زندگی را روشن کن

بر اسب رفتن زین ببند

کمر بندها را ببند

بر لب  نقش لبخند ببند

با تبسم شیرین به زندگی بخند

و سوار بر موج زندگی امواج را بشکاف

گاه گاهی هم به گذشته بنگر

و گذشتگان را با فاتحه ای یاد کن

و آنان را با شادی خویش شاد کن

باز هم مرا با ۰۰۰های خوبت مست کن

 

 

اندوهي چاره ناپذير

وقتى کسى که دوستش داري، کسى که در سراسر زندگى ات نقشي داشته ميرود ، مي ميرد و ديگر نيست، همه چيز دگرگون ميشود، چه بخواهي و چه نخواهي.آن چه به جا مي ماند، کتاب ها هستند و نامه ها و عکس ها.يادها و اندوهي چاره ناپذير...

افسرده نباش

 افسرده نباش وجان قوی باش

شاداب چو صبح زندگی باش

از غصه مرگ هر عزیزی

یک قصه بساز و شادی زی باش

دل بهر فنا و نیستی نیست

باقی به جهان چو زندگی باش

غمگین تو ام

غمگین توام درد تو دانم

                          رنجی که تو داری همه دارم

                                                        در سوک پدر سخت عزادار و غمینی

                                                                                      من نیز ز رنج تو بسی غمزده زارم


من مست بودم

 من مست بودم عقل را باور نکردم

دیوانه بودم عشق را باور نکردم

همباده بودم با تو و سرمست چشمت

من زخم تیر غمزه ات باور نکردم

پرسشی سخت و عجیب

پرسشی سخت و عجیب 

دلم از من پرسید

و از آن سخت تر

آن مات جوابی است که چشمم به تو داد

و عجب گوش تو از این گنگ کلام

چه صدایی ؟چه جوابی ؟ چه شنید؟

که تو را مست ومرا مست وهوایی تر کرد

من خودم نشنیدم

دل من با توچه گفت؟

یا دلت با من دیوانه چه گفت؟

 که مرا راهی بیراهه نمود

و تو را خانه نشین دل مخروبه من کرد عجب

پرسشی سخت و عجیب دل من از تو شنید

گرچه   نشنید گوش من و تو  آن حرف

لیک دل داد به تو دل صد دل

و دلت نیز دلم با خود برد

 به کجا می رود این دل بی من

به کجا میشود این بی سر

پرسشی سخت و عجیب

دلم از من می کرد

تو از این میکده جامی خوردی

که چنین مست شدی بی سر و عقل

 ومن از خویش ندانستم هیچ

جه جوابی دادم

که تو را سخت هوایی کردم

 

 

 

از من مگیر

 از من مگیر رویای  شیرین شبم را

از من مگیر لبخندزیبای لبم را

 گرمای بودن می دمد از بوسه هایت

از من مگیر  بوسه پر تاب و پرتبم را

 

بی وفا

 لعل لبت با من دگر نجوا  ندارد

آغوش گرمت با تنم دعوا ندارد

از دور چون می بینمت با ناز و رعنا

دیگر نمی رقصد دلم چون  نا ندارد

 

 

 

عیدتان مبارک

ساقی بیا جامی دگر بر من ببخشا

مدتی بود شعری نگفتم

نمیدانم شاید فضای ماه محرم و صفر مرا گرفته

آخه من در این دوماه خیلی خوش ندارم دنبال شعر و خیال و وهم و ...... بروم 

البته شعر عاشورایی هم گاه گاهی میگم اما آنها را فقط برای دل خودم زمزمزمه می کنم و آن را با اشک

می آمیزم 

اما حال دیگه چیزی نداریم که این دوماه پر اندوه را تمام کنیم  در این دوماه چه بر سر اسیران آمد خدا می داند

 

سعی می کنم دوباره زرزور را بر  شاخ درختان بیارم و صدای جیک جیک ش را به گوش نازنین تان

برسانم  اما  به عنوان مقدمه   این زمزمه تقدیم شما دعا کنید باز چشمه شعر مان جوشان شود

 البته داستانی دیگر بر همان روش دختر و پیر دارم که

 

ساقی بیا جامی دگر بر من ببخشا/ بر این دل پژمرده ام لطفی بفرما

ناز نگاهت کشت زرزور دلم را/  یک بوسه از خال لبت بر ما ببخشا/

چون زلف افشاندی پریشان شدنگاهم/ یک تیر از تار غمت بر ما ببخشا

تیر دو ابروی کمندت خواجه را کشت/ کافور و سدر و یک کفن بر ما ببخشا

صد بار گفتم قهر تو هم چاره ساز است/ یک قهر و صد نفرین بر این دل ببخشا

 صد زخم بر قلبم زدی بس نیست  بی رحم/ یک بار هم قدری نمک بر ما ببخشا

آری آری  این زمین کربلاست

 خاک را بویید یک دم

ناگهان اشکش

چو رودی ر بر زمین گونه اش روئید

این زمین  این خاک را گویی زمانی دور هم دیده

وبویش آشناست

این زمین کربلاست

 این زمین را می شناسم

خاک داغش مهبط خون خداست

بر زمینش لاله می روید زمانی

این که اکنون شوره زاری یا که شن زار بلاست

من شنیدم با دوگوشم

گفته های نغز دلدار و حبیبم

 من عیان دیدم زمانی

سال های دورتر را با دو چشمم

مشتی از خاکی که گویی روضه پاک خداست

گفته هایش اشک بود و اشکهایش پر بهاست

در زمین کربلا خون خدا جاری شود این مدعاست

خون فرزندم  خدایش خون بهاست

باز می بوید زمین را خاک را

آری آری این زمین کربلاست


کجا تو را پیدا کنم

 گفتم  که تو را به گاه صبح گاهان

صد بوسه زنم چو تشنه مردان

چو ن زلف تو را دیدم و چشمان خمارت

بی هوش شدم  ز خال  و صد پریشان

چون غمزه زدی فتاده بودم

دردام تو و سیاه چشمان

زد تیر بلا به جسم و جانم

صد زخم زابروان خوبان

نی بوسه زدم نه بوسه دادی

این است جزای عشق مردان

 

 

 

 

 

 

 

نامه بسيار زيباي نادر ابراهيمي به همسرش

نامه بسيار زيباي نادر ابراهيمي به همسرش

  اين مطلب بخشي از يكي از نامه‌هاي نادر ابراهيمي به همسرش است  توصيه مي شود كه همه زوج‌ها اين نامه را چندين بار و نه به‌تنهايي كه با هم و در كنار يكديگر ‌ بخوانند.

نادر ابراهيمي داستان‌نويس معاصر ايراني است او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمينه‌هاي فيلم‌سازي، ترانه‌سرايي، ترجمه، و روزنامه‌نگاري نيز فعاليت کرده‌است.

  همسفر!

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم

و چون باد مي‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را

و يك شيوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.

و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

  عزيز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.

عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .

من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

  عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .

بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.

بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .

سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.

بيا بحث كنيم.

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.

بيا كلنجار برويم .

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.

بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.

بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

عزيز من! بيا متفاوت باشيم.

 --
غم قفس به کنار، آنچه عقاب را پیر می کند
پرواز زاغک بی سرو پاست

 

برای دیدنت

 برای دیدنت بهانه ها دارم 

برای راندنم بهانه ها داری

برای غمزه ات دلم تنگ است

برای کشتنم  چه نقشه ها داری

من از وفا و صفا  چو قصه میگویم

مرا به جرم وفا به دار می داری

به جان تورا جوانه سیراب بنمودم

بزن  به تیشه ریشه عمرم اگر نظر داری

غبار تیشه خشمت  شبانه می بوسم

اگر برای خدا به من جفا داری

 

 

روز دختر مبارک

 روز دختر را دیر تبریک گفتم

این روز را به مای دیر و همه دختران وبلاگ نویس و وبلاگ خوان و وبلاگ دوست تبریک میگم با عشق

این شعر هم تقدیم به همه دختران مخصوصا مای بست دیر

روز دختر سخن از عشق ودل و مهر و صفاست

دل او عشق خداست

مهر در خانه قلبش باقی است

سخنش مهر و وفاست

زلبش  بوی خوش بوسه بیاد به مشام

که لبش باغ صفاست

  ز نگاهش به دلم فتنه بخیزد هر دم

نگهش عشوه گر و سحر وجفاست

تیغ ابرو و چو شمشیر نگاه تیزش

مژه اش معجزه خوب خداست

گرم آغوش و  چوبلبل   شاداب

نغمه اش  گاه سحر  وه چه بلاست

زلف  و خال ولب و حال و موی پر وسوسه دختر عشق

دار عشق و دام پر وسوسه  مهر و صفاست